چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۹۳

سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا اسماعیل وفا یغمائی (قسمت دوم)

با این همه خرافه باید کوشش کنیم از نو زاده شویم

غير تاريخى كردن تاريخ
 به سورئاليسم عوامانه فقيهان، و در كنار آن به غير تاريخى كردن مقولات تاريخي   اشاره اى شد و فكر مى كنم اندكى توضيح  در اين زمينه ضرورى است:
 به زبان ساده مى توان گفت كه:

 نزديك به هزار سال است كه فقيهان نامدار و تئوريسينهاى رسمى شيعه، شخصيتها و حوادث زندگى شخصيتهاى مورد نظر خود را، در زمينه اى غير تاريخى در معرض ديد و داورى شنوندگان منابر، و بينندگان آثار خود مى گذارند. اين كه اين بزرگان آيا در اساس مى توانستند ديدى تاريخى از قضايا ارائه كنند يا اينكه خود آنها نيز از قربانيان يك دستگاه نظرى كهنه اند و يا صرفا بخاطر در دست داشتن زمام قدرت مادى و معنوى و فريبكارى دست به اين كار زده اند بحث ديگرى است، اما براى اينكه مقوله غير تاريخى كردن را بهتر لمس كنيم، به جاى توضيح فنى، از نمونه ها كمك مى گيريم.

 در يك صحنه واقعى از تاريخ، و براى كسب معرفت تارىخى و استفاده از اين معرفت در زندگى و بخصوص دنیاى مبارزه و سياست، مابر بستر قانون عليتهاى تاريخى، با پرسوناژهاى مثبت، با شخصيتهاى منفى، با زمينه مادى تاريخى مشخص، با توده هاى مردم، با مقولات و مسائل سياسى و اجتماعى و فرهنگى و مذهبى مشخص، ودر رابطه با قانونمندى هائى كه در بسيارى از موارد در روشنائى قرار دارند ، با حوادث روبروئيم. تمام اين پديده ها و مقولات روى زمين پا سفت كرده و قابل بررسى اند. مثالى ساده مى آورم:

از سقوط خوارزمشاهيان تا پديد آمدن سلسله صفوى،  ساليان دراز ما با ايرانى آشفته و در هم ريخته مواجه هستيم. مغولان دهها سال حكومت مى كنند، در پى آنان ايلخانان و در كنار اينان،  سلسله هاى كوچك در اينجا و آنجاسر برمى آورند،  بعد روزگار تيمور فرا مى رسد وباز دوران امير نشينهاى كوچك، و سرانجام فرزندان شيخ صفى الدين اردبيلى بر اساس قانونمندى هاى سياسى و اجتماعى و تاريخى مشخص بر مسند قدرت مى نشينند و دوران صفويان به طور رسمى با شاه اسماعيل شروع مى شود و بيش از دو قرن ادامه پيدا مى كند.اين دولت در دوران شاه عباس اوج مى گيرد و در دوران شاه سلطان حسين غروب مى كند.

 مى شود اين دوران را نگريست و تحولات اين دوران را به روشنى ديد. ايجاد يك دولت نيرومند و يكپارچه، رسمى شدن تشيع،  افزايش جمعيت و رونق بازرگانى و قدرت گرفتن ارتش از ويژگى هاى اين دوران است. مى شود دانست چرا و چگونه صفويان با استفاده از شرايط مشخص تاريخى و از جمله با اتصال نسبى خود به موسى ابن جعفر و با به كار گرفتن نيروهاى انسانى مشخص، بر سر كار آمدند و در چه شرايطى اوج گرفتند و چگونه افول كردند، و وجود صفويان چه منافع و چه مضارى داشت،  ومثلا بازرگانى چگونه بود، ويا طرحها و برنامه هاى شاهان مختلف چه بود.

 اين يك نمونه در تاريخ ايران است، مى توان به همين ترتيب به نمونه هاى ديگر از جمله ظهور سلسله پهلوى و رژىم جمهورى اسلامى پرداخت ،ولى در صحنه تاريخنگارى يا بهتر است بگوئيم نقالى هاى فقيهان شيعه، ما با يك تاريخ عجيب و غريب و با شخصيتهائى شايسته اين تاريخ روبروئيم.
  فقيهان شيعه مقولات مربوط به تاريخ مقدس را، آنهم به طور بسيار عوامانه به صحنه تاريخ مادى  كشيده و تئاترى را كارگردانى كرده اند كه قرنهاست تعطيل نشده است. شخصيتهاى پر رنگ در صحنه اين تئاتر، در يكسو امامان و سادات علوى  با چهره هاى نورانى و دستارهاى سبز و سياه هستند كه حق و حقوقى الهى داشته اند و اين حقوق الهى پايمال شده است. در سوى ديگر اين صحنه تئاتر، صفوفى از خلفا ايستاده اند كه اين حق و حقوق الهى را پايمال كرده و مسند امامت و خلافت و رهبرى امامان شيعه و جانشينان آنها را به خود اختصاص داده و دست به انواع جنايات زده اند.

 خلفاى مورد نظر فقيهان شيعه در تئاترتاريخ تنها خلفاى اموى و عباسى نيستند، زنجيره خلفاى غاصب از خليفه اول  ابوبكرصديق(پدرعايشه جوانترين زن مورد علاقه و احترام پيامبراسلام)  شروع  شده و در عبور از خليفه دوم و سوم عمر ابن خطاب (پدر حفصه يكى از زنان پيامبر و همسر ام كلثوم دختر على ابن ابيطالب) و عثمان ( داماد پيامبر كه نخست با رقيه دختر پيامبر و پس از فوت رقيه با دختر ديگر پيامبر ازدواج كرد و به همين علت به ذوالنورين يعنى صاحب دو پاره نور مشهور بود) به خلفاى اموى اتصال پيدا كرده، و تنها پس از پرش از فراز سر عمر ابن عبدالعزيز( خليفه خوشنام اموى) از زنجيره خلفاى عباسى مى گذرند، و پس از عبوراز آخرين خليفه عباسى ديگر بسته به نظر فقهاست كه هركجا كه صلاح بدانند شخصيتهاى مثبت و منفى را به رستاخيز دستور دهند. در روزگار ما هم دنباله ماجراى اين تئاترقابل دنبال كردن است.
 در اين نوع تاريخنگارى يا تاريخ نگرى تكليف همه چيز از قبل توسط مشيت الهى، و خون، و نوراصلاب شامخه، وطبعا ظلمت اصلاب غير شامخه، و شر روشن شده است.

 در اين نوع تاريخنگارى، همانطور كه اشاره شد،  بيشتر باصحنه تئاتر روبرو هستيم تا صحنه تاريخ. مردم در اين صحنه وجود ندارند زيرا يا تماشاگرند ويا گوسفند. اين تماشاگران و گوسفندان در اساس لازم نىست فكر كنند . آنان فقط بايد در رابطه با امام يا خليفه يا مرجع، موضع خودشان را روشن كنند و در خدمت او در آيند و بروند و پس از عمرى كوتاه يا دراز در گورهايشان دراز بكشند و منتظر داورى نهائى باشند.

 در اين تئاتر مردم بايد خيالشان راحت باشد كه آنچه فقيه مى گويد درست است و جاى هيچ نوع شك و شبهه و سئوال يا سئوالاتى از اين قبيل باقى نمى ماند كه مثلا اگربه جاى خليفه مثلا امامى آمده بود و زمام حكومت را در دست گرفته بود باستى چه اتفاقاتى  مى افتاد.

 ــ  تضادها به چه صورت عمل مى كرد؟
 ــ  تكليف پويش و حركت مادى و اجتماعى تاريخ بشريت چه مى شد؟
 ــ تكليف اقتصاد چه مى شد؟
 ــ در رابطه با زنان چه وقايعى اتفاق مى افتاد؟
 ــ تكليف كسانى كه علاقه اى به پذيرش امام نداشتند چه مى شد؟
 ــ تكليف مردم و نقش نمايندگان مردم چه مى شد؟
ــ تكليف تضاد يك دستگاه الهى تغيير ناپذير با پروسه تغيير دائمى انسان و جامعه و قوانين اين جامعه چه مى شد؟
 ــ  آيا جهان تبديل به بهشت برين مى شد و دائم معجزه از پس معجزه به كارها سر و سامان مى داد و يا نه؟
ــ  آيا بجز آن پشتوانه عاطفى و مذهبى مرسوم و تجربه نشده و متكى به وعده ها، براستى چه تعهدى وجود داشت كه آنچه كه ادعاى آن مى شد به واقعيت بپيوندد و آيا نمونه هائى چون علويان و سربداران كه در ايران بر سر كار آمدند  براى تجربه كافى نيست؟
ــ و آيا...

تاريخى منجمد و غوطه ور در زمانى مرده

 در اين زمينه ودر صحنه جنگ و جدال الهى ــ  شيطانى خليفه و امام فقط كليات روشن است و بس!. تاريخ طراحى شده توسط فقيهان و تئورى هاى آنان، عليرغم رنگ آميزى هاى مدرن در دوران معاصر، تئورى ها و تاريخىثابت و منجمد وغوطه ور در زمانى مرده و بى حركت است كه در آن بر پايه خون و تقدس تكليف همه چيز تعيين شده است. دراين نگاه باصطلاح تاريخى، اساسا زمان  و تاريخ، همزمان با آغاز شدن به پايان رسيده است زيرا در فاصله طولانى ميان روز الست و قيامت همه چيز از قبل تعين شده است و بخش سياسى و مبارزاتى آن هم كه جدال ميان خليفه و امام، بر سر حقى غصب شده است از قبل روشن است و نبايد به دنبال طرح و تئورى جديدى گشت

 . در اين نوع تاريخ! از پايه و اساس به دنبال مفاهيمى مثل جمهورى و انتخابات آزاد وشورا و راى مردم و نظر عقلا و روشنفكران  و امثال اين كفريات نبايد گشت و معلوم نيست كه مثلا در روزگار ما كه   تخم لق دمكراسى، و راى دادن، و نقش مردم در انتخاب سر نوشتشان، در دهانها شكسته است،  اگر فرضا  همزمان يك امامزاده و يك خليفه زاده خودشان را كانديد  كنند تكليف مردم و راى دهندگان چيست؟ به كدام راى بدهند؟ به سيدى موسوى! و علوى!  ومصطفوى! چون امام خمينى، يا مثلا به كسى كه تخم و تركه اش به خليفه اى جبار مى رسد ولى بر اثر اكتساب فرهنگ و كمالات از راه و رسم پدرى سر تافته و تبديل به انسانى دمكرات و آزاد منش شده است؟.

  شايد مثالها مقدارى مضحك به نظر بيايد ولى باور كنيم كه اين مضحكه تا روزگار ما و در مملكت ما ادامه يافته وهنوزهم به طور كامل با آن تعيين تكليف نشده است، و تا وقتى كه مقوله حساس لائيسيته به طورجدى و اساسى درك و ضرورت آن فهم نشود اين ماجرا به پايان نخواهد رسيد و اين مضحكه رنجبار ادامه خواهد يافت وبر اين پايه بايد به طور عميق به اين مساله انديشيد و باور داشت كه هيچ حكومت مذهبى نمى تواند به انديشه و خرد مستقل مگر اينكه كاملا در خدمت او در آيد و نيز به راى مستقل مردم احترام بگذارد و مردم را براى رقم زدن سرنوشتشان آزاد بگذارد. بدون از نظر دور داشتن انواع بيمارى هاى نظام جمهورى اسلامى و نظامهاى مذهبى بيمارى و تناقض ايدئولوژيك اين نوع نظامها را بايد در اين زاويه بررسى كرد.

 با اين اشارات و در حذر از سورئاليسم فقيهانه و ضد تاريخى كردن و عوامانه كردن، به خط اصلى جستجوى تاريخى خود بر گشته و اندك اشاره اى به سيماى تاريخى و نام و نشان و روزگار هشتمين امام شيعيان مى كنيم



اشاره اى به نام و نشان و روزگار امام رضا
هشتمين امام شيعيان درروز يازده ذى الحجه سال  148 هجرى در مدينه از پدری عرب و مادری به احتمال زیاد آفریقائی و رنگین پوست متولد شد.
پدر امام رضا، امام موسی کاظم علیرغم اینکه مشهور است در اکثر اوقات عمر خود در زندان بوده و در زندان جان خود را به دستور هارون الرشید و به دلیل خوراندن سم به وی از دست داده است، دارای زنان متعدد(حد اقل نه زن) و فرزندان فراوان، سی و هفت دختر و پسر بود که امام رضا بزرگترین و اولین آنهاست.
مادر امام رضا چون مادر هفتمين امام شيعيان، زنى بود بنام تكتم كه از بازار برده فروشان توسط موسى ابن جعفر، يا بنا بر برخى از اقوال توسط حميده مادر موسى ابن جعفر خريدارى شده بود. نامهاى ديگرى چون سكن نوبيه، اروى، نجمه، سمانه، سلامه خيزران، صقر، مرسيه و... براى مادر امام رضا ذكر شده است .براساس روايت كليني مادر امام رضا توسط هشام ابن احمر از خدمتگزاران امام هفتم از برده فروشی مراکشی خریداری شده و بعید نیست خود نیز اهل مراکش بوده باشد.
 علت نامهاى فراوان، ناشى از سنت تغيير نام بردگان در هنگام تغيير صاحبانشان مى باشد، به اين ترتيب كه صاحبان جديد، نامهاى جديد مورد علاقه خود را بر روى بردگان خريدارى شده مى گذاشتند. با اين حساب مى توان ماجراى زندگى پر تلاطم زنى را كه پس از سفرها و رنجهاى فراوان وبارها فروخته شدن توسط برده فروشان سرانجام در سرزمينى دور از زادگاه خود و در خانه موسى ابن جعفر آرامشگاهى يافته وبه همسرى يك امام در آمده وهشتمين امام شيعيان را پرورش داده  تا اندازه اى دريافت.
تكتم كه بعدها نام او توسط مادر موسى ابن جعفر به طاهره تغيريافت، به موسى ابن جعفر بخشيده شد و به ازدواج او در آمد و از اين ازدواج  امام رضا متولد شد.
در اسناد شيعه، بعدها و با توجه به در گذشت امام رضا در ايران، تلاش بسيارانجام شده كه مادر امام رضا را از بزرگزادگان و اشراف عجم و ايرانى معرفى كنند ولى به احتمال قريب به يقين مادر امام رضا از بردگانى بوده است كه از آفريقا به مدينه آورده شده و در معرض فروش گذارده شده بودند . 
نمونه  تاریخنگاری آخوندها در مورد مادر امام رضا
ملایان برای اینکه پای عزت امام رضا را که در ایران مدفون است سفت تر بنمایند نوشته اند مادر امام رضا:
از بزرگزادگان عجم بود. او در عجم به دنيا آمداما در بلاد عرب رشد كرد و پرورش يافت. از مشهورترين نامهايش تكتم مى‏باشد كه ‏از نامهاى زنان عرب است و در اشعار عرب اين نام زياد آمده است. او نامهاى ‏ديگرى هم دارد از جمله: 
سكن نوبيه ، اروى، نجمه، سمانه، سلامه ، خيزران، مرسيه، صقر ، و البته اين تمام نامهاى ايشان نيست و دليل اينكه ايشان نامهاى زيادى‏دارد اين است كه مستحب است اسم برده هنگام تغيير مالك، تغيير پيدا كند( بر اساس تعدد نامها میتوان تعداد دفعات خرید و فروش را دریافت.
   مجلسى از هشام روايت كرده‏است كه روزى حضرت امام موسى كاظم  از من پرسيد كه آيا از برده فروشان كسى‏ آمده؟ جواب دادم: نه.
حضرت فرمود: آمده است‏ بيا تا به نزد او برويم. همراه آن حضرت شدم وقتى كه‏ به مكان مورد نظر رسيديم، با كمال تعجب ديديم كه مردى از تجار مغرب آمده است وبا خودش غلامان و كنيزان بسيارى آورده است. حضرت جلو رفت و فرمود: كنيزان خودرا بر ما عرضه كن! او نه كنيز آورد و حضرت هيچ كدام را نپسنديد و فرمود: ديگربياور. گفت:
كنيزى ندارم. حضرت فرمود: دارى و بايد بياورى. گفت: به خدا سوگند ندارم مگريك كنيز بيمار! حضرت فرمود: او را بياور. ولى مرد برده فروش امتناع كرد وبنابراين من و حضرت برگشتيم. روز بعد حضرت مرا به نزد او فرستاد و فرمود: به هر قيمت كه بگويد آن كنيز بيمار را براى من خريدارى كن و به نزد من بياور! من‏ مثل روز قبل پيش مرد برده فروش رفتم و گفتم: آمده‏ام تا آن كنيزك را طلب كنم.
كنيز را به قيمت زيادى به من فروخت و گفت: راستش را بگو آن مردى كه ديروز باتو همراه بود كه بود؟
گفتم: مردى است از بنى‏ هاشم! برده فروش گفت: اى مرد! بدان كه من اين كنيز رااز دورترين بلاد غرب خريده‏ ام، روزى زنى از اهل كتاب اين كنيز را ديد و پرسيد اورا از كجا آورده ‏ام؟ گفتم: او را براى خودم خريده‏ام گفت: سزاوار نيست اين كنيزنزد امثال تو باشد، بلكه بايد نزد بهترين اهل زمين باشد و چون او اين كنيزك رابگيرد، پس از مدت كوتاهى از او پسرى به دنيا خواهد آمد كه اهل مشرق و مغرب ازاو اطاعت كنند و پس از اندكى حضرت امام رضا  از او به وجود آمد. روايت ى‏ديگر هم هست كه نمايانگر رويايى راستين مى‏باشد: وقتى كه مادر حضرت رضا  ازآن مرد برده فروش خريده شد. حميده مادر امام موسى كاظم  در خواب رسول خدا را ديد كه به او مى ‏فرمايد: اى حميده نجمه را به فرزندت موسى ببخش زيرا به زودى‏از او فرزندى متولد مى‏شود كه بهترين روى زمين است. حميده به آنچه كه رسول‏خدا  در خواب به وى امر كرده بود عمل كرد. وقتى امام رضا  به دنيا آمد آن‏وقت‏ حميده، نجمه را طاهره ناميد. حال روايتى ديگر كه قطره‏ اى از درياى حسن‏هاى ‏نجمه را براى ما بيان مى‏كند: ابا الحسن على بن ميثم گفته است: حميده مادرامام موسى كاظم  كنيزكى خريد (در برخى روايات آمده كه ايشان كنيزك را خريده ‏است) اسم اين كنيزك تكتم بود و در آداب اخلاقى و دينى و در عقل و حيا يكى ازبهترين زنان بود. او حميده را بسيار گرامى مى‏داشت و به او احترام مى‏گذاشت.
روزى حميده به فرزندش امام موسى كاظم  گفت: فرزندم تكتم كنيزكى است كه من ازاو در زيركى و محاسن اخلاقى بهتر نديده‏ام و مى‏دانم كه هر نسلى از او به وجودمى‏آيد پاكيزه و مطهر خواهد بود. او را به تو مى ‏بخشم و از تو خواهش مى‏كنم كه ‏رعايت‏ حرمت او را بكنى و همان طور كه در قبل اشاره شد، وقتى حضرت امام رضا از وى متولد شد، حميده او را طاهره ناميد. در روايت آمده است كه: حضرت رضا در كودكى شير فراوانى مى‏خورد.
روزى نجمه گفت: دايه‏ اى پيدا كنند كه مرا (در شير دادن به او) يارى كندپرسيدند: مگر شير تو كم شده است.
جواب داد: دروغ نمى‏گويم به خدا سوگند شير من كم نيست‏ بلكه نوافلى( عبادات مستحب) كه هميشه‏ عادت داشتم آنها را بجا آورم باعث‏ شده است كه به آن كمتر بپردازم.
براى همين كمك مى‏خواهم كه نوافل و (عباداتى كه به آنها) عادت كرده‏ ام ترك نكنم.
شيخ صدوق در عيون به سند معتبر از نجمه مادر آن حضرت روايت كرده است: چون ‏حامله شدم به هيچ وجه احساس سنگينى نمى‏كردم و در خواب صداى تسبيح و تهليل وتمجيد حق تعالى از نوزاد درون شكم خود مى‏ شنيدم. و باز مى‏گويد: وقتى حضرت ‏رضا  به دنيا آمد دستهاى خود را بر زمين گذاشت و سر مبارك خود را به سوى‏آسمان گرفت و لبهاى مباركش حركت مى‏كرد و سخنى (با خدا) مى‏گفت كه من نمى‏ فهميدم.
در آن لحظه امام موسى بن‏ جعفر  به نزد من آمد و فرمود: گوارا باد تو را اى‏ نجمه كرامت پروردگارت! و من نوزاد را در پارچه سفيدى پيچيدم و به آن حضرت ‏دادم. 
***
امام رضا دوران كودكى و نوجوانى و جوانى خود را تا هنگامى كه  پدرش دستگير و روانه بصره و بغداد شد در كنار برادران و خواهران فراوانش وتحت نظر و آموزشهاى پدرش كه راهبرى صاحب نفوذ و اهل فضل و زهد و در نگاه پيروان خاص اش قطب و لنگر زمان و زمين بود گذراند.
 بنا بر نقل ابن حساب امام رضا مدت بيست و چهار سال و ده ماه از عمر خود را در كنارپدرش گذرانده و از  او بهرمند شد.

 زنان و کنیزان و فرزندان
 زنان نامدار امام رضا سبيكه يا خيزران مادر امام محمد تقى،ام ابراهیم  چندين ام ولد يا كنيز، و بعدها ام حبيبه ( دختر مامون خليفه عباسى) بودند.با اين همه امام رضا تا حدود چهل و شش ــ هفت سالگى داراى فرزند نشد. برای او پنج فرزند بر شمرده اند محمد (امام جواد ).حسن.جعفر.براهيم.حسن.عايشه 
دوستان و یاران
او اصحاب و ياران برجسته و فراوانى داشت كه برخى از نامداران اصحاب او عبارتند از:
1. دعبل بن على خزاعى شاعر نامدار و شورشى  2. حسن بن على وشّاء بجلى. 3. حسن بن على بن فضال. 4. حسن بن محبوب. 5. زكريا بن آدم اشعرى قمى. 6. صفوان بن يحيى بجلى. 7. محمد بن اسماعيل بن بزيع. 8. نصر بن قابوس. 9. ريّان بن صلت. 10. محمد بن سليمان ديلمى. 11. على بن حكم انبارى. 12. عبداللّه بن مبارك نهاوندى. 13. حمّاد بن عثمان. 14. حسن بن سعيد اهوازى. 15. محمد بن سنان.
  میگویند پس از در گذشت موسى ابن جعفراو زمام زعامت شيعيان پدرش را البته پس از كشاكشهائى چند بر عهده گرفت و تا پايان عمر حدود بيست و دوسال در موقعيت امامت بود. اشاره اى به حوادث آغاز امامت او لازم است.

بحرانى ديگر! ومهدى موعودى ديگردر ميان شيعيان.
درگذشت موسى ابن جعفر بحرانهاى خاص پس از خود را به دنبال آورد و عليرغم تلاشهاى دستگاه خلافت براى فرو نشاندن اين بحران، به اعتقاد بسيارى از افراد كه مى گفتند موسى ابن جعفر فوت نكرده بلكه مخفى شده است و به عنوان مهدى موعود روزى باز خواهد گشت خدشه اى وارد نكرد. اين ماجرائى بود كه بارها در ميان  شيعيان تكرار شده بود و سابقه مهدويت در ميان شيعيان حكايت تازه اى نبود.

پيشينه مهدويت در ميان شيعيان
 از گروه سبائيه( پيروان عبدالله ابن سبا) معتقدان به مهدويت على ابن ابيطالب كه عبور كنيم، نخستين كسي كه  در تاريخ شيعه به عنوان مهدى موعود شناخته شد محمد حنفيه فرزند على ابن ابيطالب و برادر ناتني امام حسن و امام حسين بود. پيروان او كيسانيه نام گرفتند و اظهار داشتند كه محمد نمرده است. بلكه در نزديكيهاي مدينه در درهُ رضوي كه دره اى خوش آب و هوا و داراى چشمه هاى آب و عسل فراوان است غايب شده و پس از مدتي ظهور خواهد كرد. قابل ياد آورى است كه احاديثى وجود دارد كه خبر مى دهد كه دوازدهمين امام شيعيان نيز در كوه و دره رضوى پنهان است.

 در رابطه با مقوله مهدويت در ادامه ماجرا با زيديان شورشى وشجاع كه برادر امام محمد باقر را مهدى صاحب الزمان مى دانستند  و پس از آن با گروه باقريه (شيعيان پنج امامى) كه امام محمد باقر را  به عنوان مهدى موعود باور داشتند و بعد از باقريان با معتقدان به مهدويت امام صادق يعنى ناووسيان  و پس از آن با اسماعيليان و كسانى كه اسماعيل  فرزند امام صادق را امام زمان مى دانستند و نيز واقفيان روبروئيم.با اين پيشينه حال بحرانى ديگر و بسيار بزرگتر از بحرانهاى قبلى از راه رسيده و اين بار ماجراى مهدويت و غيبت هفتمين امام شيعيان  چهره نموده بود.


سرگردانى و حيرت اصحاب اجماع
اگر به اسناد مورد اعتماد شيعه نظير غيبه (طوسى صفحه 47) كافى(كلينى جلد 1 صفحه 34) و عيون الاخبار رضا  ( شيخ صدوق صفحه 39) مراجعه بكنيم خواهيم ديد قضيه غيبت و مهدويت موسى ابن جعفر چنان جدى بوده كه حتىبعضى از اصحاب الاجماع و راويان و محدثان معتبر   امثال:

على بن ابى حمزة ، على بن الخطاب، غالب بن عثمان، محمد بن اسحاق ابن عمار التغلبى الصيرفى،اسحاق بن جرير، وموسى بن بكر، و وهيب بن حفص الجريرى، يحيى بن الحسين بن زيد بن على بن الحسين، يحيى بن القاسم الحذاء، ابو بصير، عبد الرحمن بن الحجاج،  رفاعة بن موسى، يونس بن يعقوب، جميل بن دراج ، حماد بن عيسى،  احمد بن محمد بن ابى نصرآل مهران  وغيره را سرگردان كرده بود.
بر اساس آنچه كه شيخ طوسى در غيبت ( صفحات29 و 40 ) مى گويد شيعيانى كه امامت را متوقف، و به قبول امامت على ابن موسى الرضا تن نمى دادند بر رواياتى تاكيد مى كردند كه بر مهدويت موسى ابن جعفر و قيام او به عنوان مهدى موعود قبل از مرگ او تاكيد مى كرد.
 در همين جا مى توان تامل كرد و فضا و روزگار پايان قرن دوم هجرى را تصوير كرد و با توجه به زهد و تقدس و نفوذ واقتدار معنوى  موسى ابن جعفر اوضاع فكرى و احساسى اقشار بسيارى را ديد كه به امامت و مهدويت و ظهور و قيام  موسى ابن جعفر باور داشتند . اينان در مواجهه با واقعيت، و تضاد واقعيت با اعتقاد و ايمانشان مانند بسيارى از معتقدان به مذهب،  و اقعيت را نفى كرده و اعلام مى كردند:
 موسى ابن جعفر فوت نكرده و از زندان خليفه گريخته و غيبت كرده است و روزى باز خواهد گشت. و آن جسدى كه بر پل بغداد و به مدت سه روز در معرض ديد عموم قرار دادند كالبد بيجان او نبوده است.

نمونه هاى جالب
 الكشى ترجمه صيرفى، در اين باره نمونه هاى جالبى را ارائه مى كند. دريك مورد مى خوانيم كه حسن بن قياما صيرفى در سال 193 هجرى ،  ده سال پس از درگذشت موسى ابن جعفر هنگـام حج از امام هشتم  در مورد صحت مرگ موسى ابن جعفر سؤال مى كند و پاسخ مى شنود كه:
  بلى ، همانطور كه پدران او نيز درگـذشتند او نيز در گذشت.
صيرفى  سئوال مى كند:
 پس با اين حديث امام پنجم كه مى گـويد "اگـر كسى به شما خبر وفات فرزندم (موسى) را داد و حتى اگـر ادعا كرد كه خود شاهد كفن و دفن او بود ، بازهم حرف او را باور نكنيد" و اين حديث را يعقوب بن شعيب از ابو بصيراز قول امام پنجم نقل كرده است ، چه كنيم؟
امام رضا مى گويد:
 ابو بصير دروغ گـفته است. امام صادق  منظور ديگـرى داشته يعنى اگر كسى در مورد   وفات صاحب الامر سخنى گـفت .. حرف او را باور نكنيد.
 (على بن اسباط)  نيز به روايت كلينى( كافى جلد يكم صفحه 380) از امام رضا مى پرسد:
  مردى به نزد برادرت ابراهيم رفته و او گـفته است كه پدرت در قيد حيات است و گـويا از اين موضوع اطلاع داريد ، آيا اين طور نيست؟ امام رضا با شگـفتى مى گويد:
ــ سبحان الله ، پيامبر خدا دار فانى را وداع مى گـويد اما موسى نه؟! و سپس با تاكيد مى گويد: سوگـند كه او نيز مانند رسول الله درگـذشته است.

  به روايت كلينى در كافى (جلد يكم صفحه 385) شيعه  موسويه (واقفيان) با اتكاء به يك حديث شايع در آن زمان مبنى بر اينكه "غسل امامان تنها به دست امام بعدى انجام مى گـيرد" در جانشينى  امام رضا شك كردند و گفتند:

  اگـر بپذيريم كه وفات موسى ابن جعفر در زندان بغداد بوده پس چگـونه على ابن موسى كه در مدينه بود غسل پدر را كه لازمه امامت اوست ، انجام داد؟.

 به نقل از كلينى( كافى جلد يكم صفحه 381) شيعيان موسويه امامت امام رضا را زيرعلامت سؤال برده  و اين سئوالات را مطرح مى كردند:

ــ  امام رضا چگونه از درگذشت موسى ابن جعفر و از چه زمانى از اين واقعه با خبر شده است؟

ــ  امام رضا از چه زمانى خليفه پدر بوده و چه زمانى به امامت رسيده است؟

ــ اينكه آىا امام رضا بلافاصله پس از فوت موسى ابن جعفر از قضيه با خبر شده و يا در اين ميان فاصله يا خلائى وجود داشته است؟



نكاتى بيشتر در رابطه با اين كه چرا شيعيان
فكر مى كردندامام هفتم مهدى موعود است؟

كمى بيشتر دراين دوران تاريخى پر تنش درنگ كنيم ودقت بيشترى به خرج دهيم. اين سئوال را پيش رو بگذاريم كه چرا اين تنشها وجود داشته و چرا ماجراى مهدويت و امام آخر الزمان بودن موسى ابن جعفر اين چنين باعث حيرانى بزرگان و اصحابى شد كه پيش از اين از آنان نام برديم؟
واقعيت اين است كه وقتى از دنياى احساسات و عواطف مذهبى صرف به عرصه تاريخ برويم ماجراها به زبان ديگرى با ما سخن خواهند گفت. احاديثى وجود دارد كه نشان مى‏دهد در ميان شيعيان و اين با به طور جدى و در ميان اصلى ترين و نيرومند ترين شاخه شيعه اين باور و جود داشته كه امام‏كاظم، قائم آل محمد است و نمىميرد وخداوند بر اين بوده كه زمين را به دست او پر از عدل و داد كند.
 بر اين پايه و نه به عنوان يك شيعه معتقد بلكه به عنوان يك جستجوگر تاريخ شيعه مى توان فكر كرد كه گويا قرار بوده است ماجراى شيعه با هفتمين امام خاتمه يابد و امام هفتم صاحب الزمان باشد و لاجرم قيامت فرا رسد و پايان جهان آغاز شود. به اسناد شيعه مراجعه كنيم وبر روايتى از ابو حمزه ثمالى درنگ كنيم اما پيش از آن  و براى ارزش اين سند بجاست اندكى ابو حمزه ثمالى را بشناسيم.


ابوحمزه ثمالى
 ابوحمزه ثابت ابن دينار ثمالى فرزند ابى صفيه و از طايفه مهلب معاصر و همنشين و از اصحاب خاص چهار تن از امامان شيعه ( امام چهارم تا هفتم )بود.

سه تن از فرزندان ابو حمزه( نوح منصور و حمزه) از زمره شورشيانى بودند كه دركنار زيدابن على جنگيدند و در ميدان جنگ عليرغم گريز شمارى از همرزمانشان اىستادگى كرده و جنگيدند و به شهادت رسيدند .دو پسر ديگر او (على و حسين) تا زمان هفتمين امام زنده و از راويان حديث بودند. ابوحمزه يك همنشين ساده نبود بلكه از بزرگانى بود كه محرم اسرار و ىار غار امامان شيعه بود وبنا به نقل ازمآخذ معتبر حديث شيعه(  رجال كشى، ص 33 و اعيان الشيعه، ج 4، ص 9) امام  رضا او را لقمان روزگار خطاب مى كند.

ابوالعباس نجاشى رجال شناس نامدار قرن پنجم در باره ابو حمزه مى گويد كه اواز مطمئن ترين اصحاب در نقل حديث مى باشد. بزرگان شيعه مثل شيخ طوسى و شيخ صدوق و نيز بزرگان اهل سنت چون محمد اسماعيل بخارى(194 ــ255 هجرى قمرى) ابن حجر عسقلانى مصرى شافعى(773-852  هجرى قمرى) از ابو حمزه به خوبى ياد كرده اند . شمارى از بزرگان اهل سنت از احاديث ابو حمزه در آثار خود سود جسته اند.

از ابو حمزه آثار قابل توجهى به يادگار مانده است. مهم ترين آثار او عبارتند از
 1 ــ  تفسير قرآن
2 - كتاب «نوادر»در حديث 
3 ــ كتاب «زهد»
4 ــ رساله «حقوق امام زين العابدين‏‏»
 ابو حمزه ثمالى از شاگردان برجسته امامان چهارم تا ششم و نيز از درس آموزان مكاتب بزرگان شيعه، كسانى چون جابرابن عبدالله انصارى، عبدالله بن‏حسن ، سعيدبن جبير و ابوبصير  بود.
او شاگردان زيادى تربيت كرد كه برخى از برجستگان شاگردان او عبارتند از:
حسن بن محبوب، محمدبن مسلم، معاوية‏بن عمار، صفوان جمال، حسن بن حمزه،هشام بن سالم، داود رقى ابوايوب، ابان بن‏عثمان، ابوسعيد المكارى، ابن مسكان وحمادبن ابى‏طلحه بياع السابرى . بعضى از شاگردان  ابوحمزه از اركان‏شيعه و از ياران نزديك  امامان  محسوب مى شوند. با اين توضيحات و شناخت راوى حديث بهتر مى توان پايه هاى كشاكش را در ميان شيعيان و حيرت و سر گردانى جمعى از بزرگان را دريافت



روايتى از ابو حمزه ثمالى
 ابوحمزه ثمالى مى گوىد به ابو جعفر (امام باقر) گفتم:
امام على مى‏فرمود: تا هفتاد(سال هفتاد هجرى) بلاست وپس از بلا، رفاه  وراحت  است،اكنون هفتاد سال گذشت، امّا روى رفاه و راحت نديدم؟
امام باقر پاسخ داد:
 اى ثابت! خداوند تعالى وقت اين امر(قيام قائم) را در هفتاد(سال هفتاد هجرى) تعيين كرده بود، امّا چون امام حسين‏عليه السلام به قتل رسيد، خشم‏خدابرزمينيان  شدّت گرفت و قيام را 140  سال عقب انداخت. پس ما  اين سخن را با شما گفتيم و شما آن را فاش كرديد و نقاب ازراز بر گرفتيد. خدا هم قيام را به تأخير انداخت و بعد از اين وقتى معين ‏براى قيام در نزد ما قرار نداد و خداى آنچه را خواهد محو مى‏كند و آنچه‏را خواهد نگه مى‏دارد و ام الكتاب نزد اوست.
ابو حمزه ثمالى مى گويد: اين سخن را به امام صادق گفتم. آن‏حضرت نيزفرمود:
 آرى اينچنين است.
در اين باره از داوود الرقى هم روايتى است.  داوود رقى  مى گويد به ابوالحسن الرضاعرض كردم:
 فدايت شوم به خدا سوگند در باره امر تو  (امامت) در دلم‏چيزى نيست جز حديثى كه ذريج از امام باقر روايت كرده‏است.
آن‏حضرت پرسيد: آن حديث چيست؟
گفتم: ذريج مى‏گويد كه از ابو جعفر شنيدم كه مى‏ فرمود:
 هفتم ما،قائم ماست، اگر خدا بخواهد.
امام رضا فرمود:
  تو راست مى‏ گويى و نيز ذريج و ابو جعفرعليه السلام‏ هم درست گفته‏اند.
عرض كردم:
 به خدا سوگند ترديد و گمانم افزون‏شد.
آن‏حضرت به من فرمود:
 اى داوود بن ابى كلده! تو را به خدا اگرموسى پيامبر به آن عالِم نمى‏گفت: اگر خدا بخواهد مرا بزودى ازصابران مى يابى ،او از كارهايى كه آن عالِم انجام مى‏داد، سؤال نمى‏كرد.ابو جعفرعليه السلام نيز اگر نگفته بود اگر خدا بخواهد چنان مى‏شد كه‏آن‏حضرت فرموده بود.
ابو حمزه گويد: در اينجا به سخن او يقين آوردم.
مى بينيم كه ماجراى مهدويت هفتمين امام صرفا بر اساس تصورات و احساسات شمارى از پيروان موسى ابن جعفر نبوده و پايه ها و زمينه هاى خاص خود را بر اساس روايات و احاديث شيعه از دوران امام اول شيعيان داشته و تا دوران امام هفتم چندين بار ماجراى مهدويت با اتكا به شخصيتهاى مختلف اوج گرفته است. به نمونه ديگرى اشاره مى كنم.



 روايت نوفلى
  جعفر بن محمّد نوفلى ( به روايت مجلسى در بحار الانوار جلد48 صفحه 260)  مى گويد:
 خدمت امام ‏رضا ، كه در پل اربق( از نواحى حوالى رامهرمز) بود، رسيدم و به او سلام دادم. سپس نشستم ‏وگفتم:
 فدايت شوم برخى گمان مى‏كنند كه پدرت زنده است.
امام رضا گفت:
 دروغ گفتند. خدا لعنتشان كند اگر او زنده بود ميراثش تقسيم ‏نمى‏شد وزنانش به ازدواج ديگران در نمى‏آمدند. به خدا سوگند طعم ‏شهادت را چشيد همچنان كه على بن ابى طالب‏عليه السلام آن را چشيد.

مشكلى ديگر در رابطه با امامت امام رضا
مشكل ديگر اين بود كه امام رضا مدتها داراى فرزند نمى شد و اين مساله به اين گمان دامن مى زد كه امام بعدى او نخواهد بود. امام رضا سالها پس از درگذشت پدرش هم ــ تا حدود چهل و شش سالگى ــ داراى فرزند نشد و در نهايت هم بر خلاف ساير امامان شيعه كه اكثر آنها زنان متعدد و فرزندان فراوان داشتند صاحب يك فرزند، و بنا بر برخى از اسناد صاحب دو يا سه يا پنج فرزند شد ولى بسيارى از اسناد تنها نام و نشان تنها فرزند او را ثبت كرده و اشاره كرده اند كه از امام رضا بجز امام محمد تقى فرزندى بر جاى نماند.
كلينى شيخ بزرگ شيعه در همين رابطه در ( كافى جلد يكم صفحه 22) مى گويد:
 دليل ديگـر واقفيان  كه امامت را پس از موسى ابن جعفر متوقف مى دانستند ، اين بود كه  امام رضا تا مدتهاى مديدى داراى فرزند نمى شد. اهل بيت امام رضا، در مورد صحت نسبت محمد جواد به پدر تشكيك كردند چرا سياه چهره بودن او را امرى غير طبيعى مى دانستند.  از اينرو به دليل عدم تداوم امامت ، قائل به توقف و منقطع شدن امامت درموسى ابن جعفر شده اند.
 در اين زمينه شيخ مفيد( در الارشاد،چاپ قم، مكتبة بصيرتي، ص 318)على بن عيسى الاربلى( كشف الغمة،چاپ تبريز، مكتبة بنى هاشمى، 1381  ج 3، ص 142 ) تسترى، محمد تقى،( قاموس الرجال، تهران، مركز نشر الكتاب، ج 3، ص 37) اشارات جالبى دارند.
 از جمله اين اشارات اعتراض حسين بن قياما واسطى‏ به امام رضا در اين‏مورد، و پاسخ  امام رضاست.
 ابن قياما كه از سران  گروه واقفيه‏ بوده است ، طى نامه‏اى به امام رضا او را متهم به عقيمى كرده و مى نويسد  چگونه ممكن است امام باشى در صورتى كه فرزندى ندارى؟
امام رضا در پاسخ مى نويسد:
 از كجا مى‏دانى كه من داراى فرزندى نخواهم بود، سوگند به خدا، بيش از چند روز نمى‏گذرد كه خداوند پسرى به من عطا مى‏كند كه حق را از باطل جدا مى‏كند  .
در اين رابطه  و براى اطلاعات بّيشتر مى توانيد به اخبار كلينى( اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381   ج 1، ص 320) ،طبرسى(اعلام الورى، الطبعة الثالثة، المكتبة الاسلامية، ص 346 ) ،على بن عيسى الاربلى،( كشف الغمه، ص 142) ، شيخ مفيد (ارشاد، ص 318)مراجعه كنيد.
 بر اساس گزارش كلينى ( اصول كافى، تهران، مكتبة الصدوق، 1381  ج 1، ص 322 )مقرم، سيد عبد الرزاق ( نگاهى گذرا بر زندگانى امام جواد ترجمه دكتر پرويز لولاور، مشهد، بنياد پژوهشهاى اسلامى آستان قدس رضوى، 1370   ص 36) تبليغات و مخالفتهاى واقفيان و ساير مخالفان امامت امام رضا چنان بود كه حتى پس از تولد نهمين امام شيعيان (امام محمد تقى) گروهى از نزديكان وخويشان امام رضا گستاخى را به جايى‏رساندند كه ادعا كردند كه امام جواد، فرزند على بن موسى نيست! آنان تيرگى رنگ امام محمد تقى و عدم شباهت ميان پدر و فرزند از نظر رنگ چهره را بهانه كرده و گفتند:
در ميان ما امام سيه چرده تا بحال وجود نداشته است .
 امام رضا تاكيد كرد كه او فرزند من است .
 خويشان امام رضا باز هم دست برنداشتند و گفتند:
 پيامبر اسلام  با قيافه شناسى داورى كرده است   ، بايد بين ما و تو قيافه شناسان داورى كنند.  امام رضا مى گويد:
 شما در پى آنان بفرستيد ، اما به آنان نگوييد براى چه دعوتشان كرده‏ايد.
 سرانجام يك روز بر اساس قرار قبلى، عموها، برادران و خواهران حضرت رضا در باغى نشستند و آن حضرت، در حالى كه جامه‏اى گشاده و پشمين بر تن و كلاهى بر سر و بيلى بر دوش داشت، در ميان باغ به بيل زدن مشغول شد،گويى كه باغبان است و ارتباطى با حاضران ندارد. آنگاه فرزند خردسال امام رضا را حاضر كردند و از قيافه شناسان درخواست ‏نمودند كه پدر وى را از ميان آن جمع شناسايى كنند. آنان به اتفاق گفتند:
 پدر اين كودك در اين جمع حضور ندارد، اما اين شخص  عموى پدرش، و اين  عموى خود او، و اين هم عمه اوست، اگر پدرش نيز در اينجا باشد بايد آن شخص باشد كه در ميان باغ بيل بر دوش گذارده است، زيرا ساق پاهاى اين دو، به يك گونه است!
در اين هنگام امام رضا- به آنان پيوست. قيافه شناسان به اتفاق گفتند:
 پدر او، اين است!

بى توجهى  ام احمد به امامت امام رضا
 گـذشته از كسانى كه از آنها ياد شد روايتها نشان مى دهد كه همسرمقتدر و مورد علاقه موسى ابن جعفر(ام احمد) مادر شاهچراغ و نيزشمارى از فرزندان ديگـر،ابتدا توجه خاصى به امام رضا به عنوان جانشين پدر نداشتند.در اين زمينه مى توان به كافى( جلد يكم صفحات 82 و 381) مراجعه كرد. ام احمد مادر احمد ابن موسى شاهچراغ  تنها زنى است‏كه موسى ابن جعفر در وصيتنامه خود از او ياد مى‏كند،  مجلسى محدث بزرگ  درباره اومى‏نويسد:
مادر احمد از زنان مورد احترام بود و امام كاظم(موسى ابن جعفر) علاقه شديدى به او داشت،هنگامى كه حضرت مى‏خواست از مدينه به سوى بغداد حركت كند، وديعه‏هاى امامت راپيش او سپرد و فرمود: هرگاه كسى پيش تو آمد، در هر وقتى از اوقات كه باشد واين امانت را از تو طلب كرد، بدان كه من به شهادت رسيدم و او جانشين بعد از من‏و امامى است كه اطاعت او بر شما و ديگران واجب است.

بيعت شيعيان مدينه با احمد ابن موسى (شاهچراغ) به عنوان امام
درروايتى كه توسط كلينى(كافى صفحه 113) و شيخ صدوق(عيون الاخبار الرضا جلد يكم صفحات 27 و29) نقل شده آمده است كه بسيارى شيعيان مدينه پس از درگـذشت هفتمين امام در خانه همسر مقتدرش ام احمد گـرد آمدند و با احمد فرزند ديگـر موسى ابن جعفربيعت كردند و او نيز بيعت آنان را پذيرفت. در اىن زمينه مركز اطلاعات و مدارك علمى در ايران تحقيق جالبى را تحت عنوان زندگىنامه احمد ابن موسى شاهچراغ ارائه كرده است كه در فصل اول تحت عنوانٍ مسئله امامت احمد ابن موسى، پذيرش امامت احمد ابن موسى، و اختلاف ميان وصى ظاهرى و وصى حقيقى، به اين ماجرا پرداخته شده است.


بيعت اماميان با امام رضا
 بر خلاف واقفيان ، و پيروان احمد ابن موسى،  گـروهى از اماميان ، على بن موسى را امام خويش دانستند . دليل عمده آنان چنانكه در كتب شيعه آمده آنست كه امام هفتم رضا را به عنوان وصى خود تعيين كرده بود و اين وصيت را بنا به قول محمد بن زيد بن على مى توان به مثابه پيمان امامت دانست.

مى توان بر اين مسئله تامل كرد ولى با مراجعه به اسناد شيعه و وصيت موسى ابن جعفر مى توان به روشنى ديد كه:
ــ وصيت نامه به وضوح چيزى را روشن نمى كند.
ــ وصيت نامه بيشتر بر سرنوشت اموال و زنان و كودكان توجه دارد.
ــ در وصيت نامه موسى ابن جعفر تمام پسران خود را مورد خطاب قرار داده است.
ــ متن وصيت نامه مكتوم گذاشته شده بود و اين وصيت نامه در آن روزگار در اختيار كسى نبود تا بتواند از مفاد آن با خبر شود. در اين زمينه مى توان به اقوال باقر شريف قرشى،(حيات الامام صفحه 29 وموسى ابن جعفر صفحات يازده و چهارده ) و جعفر بحر العلوم (تحفه العالم جلد 2 صفحه 87 )مراجعه كرد.

با تمام اين كشاكشها
با تمام اين كشاكشها كه بخشهائى از آنها در روشنائى قرار دارند و بخشهائى بنا بر صلاحديد فقيهان و بزرگان شيعه در تاريكى قرار گرفته اند و قسمتهائى از اسناد نيز در طلوع آفتاب اقبال و عظمت هشتمين امام شيعيان رنگ باخته اند زمام امامت شيعيان در دست على ابن موسى الرضا قرار گرفت.
در روزگار ما، تمام شخصيتهاى آن روزگار هر يك در گوشه اى در خاك آرميده و به خاك پيوسته اند. امام رضا در خراسان و شاهچراغ در شيراز خواهر امام رضا و شاهچراغ در قم و ساير خواهران و برادران و نيز ام احمد و مادر امام رضا هر يك در گوشه اى آرميده اند. مى توان باور كرد كه اكثريت قريب به اتفاق پيروان و دوستداران آنان ــ هزاران هزار زائر معتقدى كه در بارگاههاى غرقه در نور و عظمت آنان آرامشى مى جويند ــ فارغ از كشاكشها و ماجراهائى كه اندكى از آنها اشاره شد شخِصيتهاى مورد علاقه خود را در مدارى به دور از اين كشاكشها و ذوب شده در هم و در بارقه هاى آسمانى تقدس باور دارند. اما ماجراى تاريخ تنهاماجراى باورهاى مذهبى و اعتقادى ما نيست. ماجراى تاريخ اگر چه در رابطه با امامان شيعه ماجراى كشاكشها چه در درون پوسته و چه در بيرون پوسته در رابطه با خلفا و قدرتهاى حاكم  و بر صحنه اى نه اسمانى كه كاملا زمينى و سياسى و اجتماعى است. تاريخ گذشته پس از قرنها هنوز بر زندگى و زندگان سر زمن ما تاثيرات عميق خود را دارد. به اين دليل و  بر اين روال ماجرا را دنبال خواهيم كرد.
ادامه دارد

سه‌شنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۹۳

سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس. اسماعیل وفا یغمائی(قسمت اول)

سیمای تاریخی و حقیقی یک قدیس
کوششی برای تماشای روزگار و سرگذشت حقیقی و زمینی امام رضا
اسماعیل وفا یغمائی
توضیح.آنچه میخوانید بخشهای یازدهم تا بیست و چهارم سومین مجموعه کار تحقیقی مفصل من بر روی تاریخ اسلام و ایران و تطبیق این دو بر یکدیگر با نام تاریخ مقدس شیعه است . بخشهای یازدهم تا بیست و چهارم اختصاص به روزگار زاد و زیست امام رضا ووقایع تاریخ ایران در این دوران دارد.امام رضااگر نه نامدار ترین بلکه یکی از نامدارترین امامان مقدس شیعه و مزار او پر ازدحام ترین زیارتگاه در سراسر جهان است است.حرم او هفتاد هکتار مساحت دارد و سالانه بیست و پنج میلیون نفر به زیارت او می ایند و در روز تولدش سه میلیون نفر به زیارت او میشتابند.و بیست هزار خادم و مامور تمام وقت کار حفظ و نگهداری حرم را بر عهده دارند.آمارهایی از حرم امام رضا(ع) که نمی دانیدروزگار او معاصر با بسیاری حوادث منجمله بزرگترین جنبش تاریخ ایران یعنی جنبش بابک خرمدین علیه امپراطوری اسلامی است.کوشش میکنیم با چشم تاریخ و در گذر از تاریخ روزگار امام رضا و خود او را بنگریم.خواندن این مجموعه به شما یاری میدهد تا بتوانید دیگر بخشهای تاریخ ایران را بهتر حس کنید.

سال 184هجرى وعصرطلائی هارون الرشيد
 ما دو عاشق بودیم ،
که هنگام بوسه بر حجرالاسود ،
ناگهان رخانمان بر هم قرار گرفت .
و بی آنکه خطا کنیم ،
به مراد دل رسیدیم .
گویی که به وعده گاه آمده بودیم .
آه که اگر کشاکش مردم ما را از هم جدا نکرده بود ،
تا ابد از هم جدا نمی شدیم .
و تا دیگران ما را نبینند ،
یکسوی چهره ی خود را با دست پوشانده بودیم .
من و او در مسجد الحرام کاری کردیم ،
که هیچ یک از نیکان در چنان مکان چنان نکنند.
(ابونواس شاعر ايرانى الاصل اهوازى روزگار هارون الرشيد۱۳۳-۱۹۶ هجری قمری ، ۷۵۰-۸۱۰ میلادی )
 

در آغازسال184هجرى، و در مقطعى پر تلاطم و قابل توجه از تاريخ تشييع و تاريخ ايران هستيم. در سال 184 هجرى 
هارون الرشيد
 پنجمين خليفه  فرزند مهدی و خیزران ، سيماى افسانه اى خلفاى عباسى بر مسند قدرت است، وهنوز فرصتى دهساله براى زندگى و خلافت دارد.خاندان اشرافزاده و ايرانى الاصل برمكيان ــ كه از تباراشرافزادگان و موبدان معبد بودائى نوبهار بلخ اند ــ بعد از خليفه، امپراطورى عظيم عباسى را در زير نگين قدرت دارند.
تاریخ نویسی شیعه سنتی و رسمی ازانجائی که در بخش اصلی خود قلم در دست فقیهان و ملایان چرخیده،ویا ملایان بدون ریش و عمامه ای که کوشش کرده اند کلاه تشیع خاص خود را به قواره کله واقعیات تاریخی کنند در اکثر موارد ارزش تاریخی ندارد و چیزی جز فراوردهای ذهنی آخوندها و جز مناسب برای روضه خوانی نیست. در این نوع تاریخنویسی نه میشود خلیفه را شناخت و نه امام را.در ذهن و ضمیر ملای شیعه محور تاریخ بر اساس حق غصب شده امامت توسط خلافت میچرخد و در این چرخش است که هر سیدی میتواند بمقام قدیس نایل شود هر چند نقشی در تاریخ نداشته باشد و هر خلیفه ای هر چند مصدر خدمات تاریخی شده باشد جز جباری شایسته دوزخ نیست. بعنوان یک کوشنده در زمینه تاریخ میتوانم بگویم در این زمینه نویسندگان فرزانه اهل تسنن که دور از کشاکش های مبتذل عوام شیعه و سنی بوده اند کارهایشان بیشتر قابل اتکا است.
عصر هارون الرشيد دورانى است كه در تاريخ اروپا به عصرطلائي، ودوران درخشان تمدن و فرهنگ اسلامى معروف است . در اين دوران در اروپا خبر چندانى نيست در حاليكه بغداد پايتخت شكوهمند دولت عباسى به مدد ثروت سرشارى كه از اقصى نقاط به سوى بغداد سرازير است يكى از مراكز اصلى تمدن جهان ــ به معناى عام كلمه ــ در آن روزگار است.
بنا بر گزارش كتاب مجالى الاسلام(تاليف حيدر بامات به زبان فرانسه و ترجمه عادل زعيتر به عربى) ثروتى كه به طور خاص به خزانه هارون الرشيد واريز مى شد هفت هزار قنطار(هر قنطار معادل سى هزار دينار طلا) بود.
هارون الرشيد در اين دوران از سپيده دم تا غروب سلطان بى بديل امپراطورى عظيمى است، كه دربخش بزرگى از جهان گسترده بود، و چون شب در میرسيد و ماه بغداد بر فرازآبهاى دجله و كنگره كاخها مى درخشيد، مجالس بزم خليفه اى كه شخصيتى دوگانه داشت و گاه دمساز با صوفيان وفقيهان بود و از آنان طلب موعظه مى كرد و از شنيدن شعرهاى شجاعانه شاعر زاهد، ایرانی تبار و از هواداران نهضت ایرانگرای شعوبیه ،ابوالعتاهیه(ابواسحاق اسماعیل بن قاسم بن سوید بن کیسان . ۷۴۸-۸۲۶ میلادی) شاعر عربی‌گوی ایرانی روزگار )  اشك فرو ميريخت آغاز مىشد.
در اين هنگام هارون در نغمات سازهاى موسيقيدانان بزرگ ايرانى، ابراهيم و پسرش اسحاق موصلى، و نغمه هاى آواز خوانى زرياب، شاگرد برجسته اسحاق موصلى و همنوازى هاى كنيزان چيره دست عود نواز و خوانندگانى كه در مكتب موصلى پرورش يافته بودند، و هنر نمائى شمارى از كنيزان سيصد گانه اش كه بنا بر نقل جرجى زيدان در تاريخ تمدن اسلام بر گزيدگانى از ميان دو هزار كنيزان او بودند، زهد و دين را به فراموشى مىسپرد و با ابو نواس همصدا مى شد كة:
مى گويند
نوشيدن شراب حرام است
آرى حرام است كه نوشيد نش لذت بخش است! 
***
« و حمراء کالياقوت بت اشجها
و کادت بکفي في الزجاجه أن تدمي

تغازل عقل المراء قبل ابتسامه
و تخدعه عن لبّه و عن الحلم

و عنه يسيل الهم اول اولا
و ان کأن مسحون الجوانح بالهم

و ينحاس للجدوي و ان کان ممسکا
و يظهر اکثارا و ان کان ذا عدم

**
گلگونه ای چون یاقوت
که از شام تا به سحر، آن را به هم در مي آميختم 
و نزديک بود که دستم در آن آبگينه، خون آلود گردد.
- معشوقه اي که با عقل آدمي نرد عشق مي بازد، 
پيش از آن که بر او لبخند بزند، 
او را مي فريبد و از بند هوشياري و با وقاري مي رهاند.
- و بدين سان دغدغه ها و دل نگراني ها اندک اندک از سر او باز مي شود، 
هر چند که گوشه گوشه دل، مالامال غم و اندوه باشد.
- و دلش براي بخشش و دهش رام مي شود، 
هرچند بخيل باشد؛ و توانگري از خود بروز مي دهد، 
هرچند نادار و بي چيز باشد.

فارغ از مجالس و محافل هوشرباى كاخهاى خليفه و بزرگان پيرامون او، بغداد شهرى است پرجمعيت و پر رونق، با خيابانها و بازارها ى پر ازدحامى كه از صبح تا آغاز شب از همهمه و غوغا پراست. در اين شهر دهها كتابفروشى وجود دارد و در حجره هاى فراوانى كه در آنها محرران و كاتبان و نسخه برداران و مترجمان در كارند آثار مختلف علمى و ادبى و فلسفى از ديگر زبانها ترجمه و نسخه بردارى مى شود. يعقوبى تاريخنويس نامدار شماره كتابفروشى هاى بغداد را در دوران خودش (سال 278 هجرى ) كه بغداد
 قلمرو دولت عباسی
رونق عصر هارون را نداشت صد كتابفروشى بزرگ معرفى مى كند. صدها طبيب در بغداد مطب دارند و شمار زيادى از دارو سازان در اين شهر مشغول به كارند. شمار پزشكان در سالهائى كه بغداد از رونق دوران اوج خود را نداشت( در سالهاى 319 هجرى)860 طبيب بود. بغداد در اين دوران ــ عليرغم تصويرهاى نيشدار ابوالعتاهيه شاعر نامدار در باره وضعيت اسفبار گروههاى گسترده اى از مردم ــ، و در كنار تلقى خاص مذهبى و اخلاقى خاص شيعيان از تاريخ دوران عباسيان وسايه انداختن كشاكش خلفاى عباسى و امامان شيعه بر اين تلقى خاص، تنها محل خوشباشى هاى دربار خلافت نه، كه مركز علوم مختلف و تجارت و بازرگانى و صنعت و موسيقى و حكمت و فلسفه است. متاسفانه، و فارغ از گرايشات ما، معنا و مفهوم تمدن و سيويليزاسيون ــ به معناى عام خود ــ با اخلاق معمول و معصوميت چندان سر سازشى ندارد و به تعبير ژيلبرسيسبرن( در شب بخير آقاى شوايتزر ترجمه احمد شاملو) براى اينكه مناره هاى مساجد و كليساها سر بر آسمان بسايند
بايد در كنار آنها مردابها وجود داشته باشند،
و براى آنكه سيماى شهيدان بدرخشد
بايد در كنار آنها چهره تاريك جلادى خود را نشان بدهد.
زيرا بدون فساد مسجد و معبد به كارى نخواهد آمد
و بدون جلاد
شهيدى وجود نخواهد داشت.
شكوفائى و تمدن دوران هارون الرشيد را نيز مى توان در افقى از اين تعبير نگريست. اين شكوفائى به نظر بسيارى از تاريخنگاران، در بخش قابل توجهى مرهون خاندان برمكيان است. برمَکیان یا فرزندان برمک(بر گرفته از واژه سنسکریت پاراماکا प्रमुख، که درعربی برمک شده) از خاندان‌های ایرانی بودند که در دستگاه خلیفه‌گری عباسیان به قدرت فراوان رسیدند. تبار ایشان به گردانندگان بودایی معبد نوبهار در بلخ می‌رسید.

نام آورترین این خاندان خالد پسر برمک و فرزندش یحیی پسر خالد برمک بودند که در سده هشتم میلادی در شهر بغداد اعتبار بسیار یافته بودند. ترجمه بخش بسیار مهمی از آثار ایرانی و حتی یونانی به زبان عربی یعنی در آغاز، نهضت ترجمه مرهون کوشش‌های برمکیان بود.

پدر خالد برمکی که برمک نام داشته پزشکی زبردست بوده و فرزند بیمار عبدالملک بن مروان خلیفه اموی را درمان نموده بودپایه گذاری قدرت برمکیان به دست خالد بن برمک صورت پذیرفت. وی که در سال‌های قیام خراسانیان علیه امویان، با عنوان فرماندهی در ارتش ابومسلم خدمت می‌کرد پس از پیروزی، به تشکیلات عباسیان وارد شد و به سرعت نمو یافت و پس از مدتی، وزارت و تصدی دیوان خراج نخستین خلیفه عباسی سفاح را برعهده گرفت و البته طرف مشورت منصور عباسی در بنا نهادن شهر بغداد هم بود.
براى شناخت بيشتر شرايط تاريخى مورد بحث بجاست  اشاره اى بیشتربه خاندان برمكيان داشته باشيم و براى اين اشاره توجه شما را به بخشى ازتحقيق دكتر امير حسين خنجى استاد و پژوهشگر تاريخ در باره برمكيان جلب مى كنم. اين تحقيق اطلاعات جالبى را دراختيار ما قرار مى دهد:

برمكيان وزیران ایرانی تبار و ایرانی گرا (به گزارش دكتر امير حسين خنجى )
... در گزارشهاي نهضت ابومسلم از خالد برمك بعنوان يكي از چند شخصيتِ طراز اول انقلاب نام برده شده است. او در انقلاب ابومسلم در فتح كوفه شركت داشت و بعد از پيروزي انقلاب در هاشميه (نخستين پايتخت دولت عباسي) مستقر گرديد و رئيس خزانه‌داري و مشاور خليفه شد.
خانه‌هاي خالد برمك و خانه‌ي خليفه سفاح دركنار هم قرار داشتند؛ و روابط همسر خالد برمك با همسر خليفه بسيار نزديك و دوستانه بود. آنها به‌حدي با هم خوب بودند كه زن خليفه به‌دختر خالد شير ميداد، و زن خالد نيز به‌دختر خليفه شير ميداد، تا دخترانِ خالد و سفاح خواهران يكديگر شوند.
خالد برمك دوتا برادر كهتر هم داشت كه نامهاي عربي‌شان حسن و سليمان بود، و از كارمندان بلندپايه‌ي دربار عباسي شدند. خالد برمك در خلافت سفاح و منصور خزانه‌دار دولت عباسي و مشاور اول خليفه بود؛ و درسال 145 كه خليفه منصور تصميم گرفت شهر جديدي را براي پايتخت دولت خويش بسازد خالد برمك را مأمور ساختن شهر كرد. براي اين منظور روستاي بغداد در همسايگي تيسفون ساساني خريده شد. خالد نقشه‌ي شهر را براساس نقشه‌ي تيسفون ساساني تهيه كرد و متولي ساختن شهر شد. فرزندان خالد برمك سرپرستان فرزندان منصور بودند و آنها را برطبق فرهنگ سنتي ايرانيان پرورش ميدادند. وقتي مهدي پسر منصور به خلافت رسيد سرپرستي پسر و وليعهدش هارون را به يحيا پسر خالد- فرماندار ري- سپرد تا در شهر ري پرورش يابد؛ و هارون به قدري براي يحيا احترام قائل بود كه همواره اورا «پدر» خطاب ميكرد، و بدون نظر و مشورت او هيچ

كاري انجام نميداد.
هارون در ايران با تربيت ايراني پرورده شد، زبان فارسي را مثل زبان مادريش حرف ميزد و همه‌ي اخلاق و رفتارش اورا يك ايراني تمام‌عيار نشان ميداد. فضل پسر يحيا برمكي جواني هم‌سنِ هارون بود و درهمان هفته‌ئي به‌دنيا آمده بود كه هارون تولد يافته بود؛ وهردوشان درشهر ري درخانه‌ي يحيا برمكي به‌دنيا آمده بودند. مادر هارون به‌فضل شير داده بود، و مادر فضل به‌هارون شير داده بود، و ازاين نظر فضل و هارون برادران يكديگر به‌شمار ميرفتند. يحيا برمكي در خلافت هارون الرشيد وزارت خليفه و رياست كل خزانه‌داري دولت را به دست گرفت. در نيتجه‌ي اصلاحات بزرگي كه او در دولت عباسي انجام داد، دولت عباسي در دوران هارون الرشيد به اوج شكوه و شكوفائي و پيشرفت رسيد. فرزندان برمك در بغداد در زمان هارون الرشيد يك مركز بزرگ علمي به نام خزانه الحكمه تأسيس كردند و صدها رياضي‌دان و پزشك و اخترشناس و اديب از اطراف و اكناف كشور بزرگ عباسي به اين مركز جلب كردند. اين همان مركزي است كه چند سال بعد به بيت الحكمه تغيير نام داد، و چنان خدمات ارزنده‌ئي به تمدن و فرهنگ جهاني كرد كه اثرش تا امروز برجا مانده است (و جاي سخن ازآن در اين گفتار كوتاه نيست). يحيا برمكي در شهر ري نيز يك كارخانه‌ي بزرگ كاغذسازي و يك بيمارستان تأسيس كرد كه تا آغاز قرن پنجم هجري دائربود.
فرزندان برمك چندين بزرگمرد ايراني- عموما مَزدايَسنا- را وارد دستگاه خلافت عباسي كردند تا توسط آنها به خدمات شايسته به تمدن و فرهنگ ايراني ادامه دهند. يكي از نامدارترين مردان آنها در دستگاه عباسي مردي مَزدايَسنا اهل سرخس بود كه نام عربيِ فضل به او داده شد. او براي پرورش مأمون- وليعهد هارون الرشيد- وارد دستگاه دولت عباسي شد. فضل سرخسي چندين سال سرپرست و مربي مأمون و همچنان مَزدايَسنا بود، و در اواخر عمر هارون الرشيد بنا به ضرورت مسلمان شد. همين بزرگمرد بود كه جنگ بزرگ عرب و عجم بعد از هارون الرشيد به راه افكند و مأمون را به خلافت نشاند.
مأمون را جعفر برمكي از روز تولدش نزد خودش و درخانه‌اش پرورده بود، و همسرش به‌او شير داده بود و فرزند او به‌شمار ميرفت. مادرِ مأمون بانوئي از خانداني مزدايَسنا اهل بادغيس به‌نامِ مَراجل (به فارسي: مَرا گُل) بود.
فرزندان برمك شديدا ايران‌گرا بودند، و همواره ميكوشيدند كه ارزشهاي فرهنگي ايران را احياء كرده به‌بهترين نحوي اجرا كنند. بغدادي (در تاريخ بغداد) مينويسد كه:
مجوسان نميتوانستند علنا پرستش آتش را رواج دهند، ولي براي آنكه آتش‌پرستي را زنده نگاه دارند به‌مسلمانان گفتند كه بايد در مسجدها آتش‌دان نصب شود وآتشها هميشه روشن باشد و عود و بخور درآنها ريخته شود. وي مي‌افزايد كه فرزندان برمك به هارون الرشيد گفتند كه دستور دهد دركعبه آتش‌دان نصب شود و هميشه با عود وبخور بسوزد و هيچگاه خاموش نشود؛ و هدفشان ازاين كار آن بود كه دركعبه آتش پرستيده شود. براي آنكه بدانيم از اين سياستِ برمكي‌ها چه اثري برجا مانده است كافي است به‌واژه‌ي «مَناره» توجه كنيم كه معنايش «آتش‌دان/ آتشگاه» است؛ و ميدانيم كه تا امروز درتمام كشورهاي اسلامي دركنار هرمسجدي دستِ‌كم يك مناره وجود دارد، منتهي ديگر درآنها آتش افروخته نميشود وكاربرد خاصي دارد.
يك شاعر عرب در زمان برمكي‌ها در اشاره به غيرمسلمان بودن آنها چنين گويد:
«وقتي در مجلسي ذكري از شرك به‌ميان آيد،
چهره‌ي اولاد برمك گشاده ميگردد؛
ولي همينكه كسي آيه‌ئي از قرآن را تلاوت كند،
آنها بي‌درنگ حديثي از مزدك مي‌آورند.»

عرب ديگري در اشاره به بي‌باوريِ يحيا برمكي نسبت به اسلام چنين سروده است:
«من از زور بيكاريْ خود را به‌ساختن مسجد مشغول ميدارم،
ولي عقيده‌ام درباره‌ي مسجد مثل عقيده‌ي يحيا برمكي است.
برمكي‌ها مأمون را براي اتمامِ برنامه‌ي ايراني‌گرايي درنظر گرفته بودند و اورا درحد توانشان مثل شاهزادگانِ ساساني تربيت ميكردند. با وجودي كه سياست دربارِ عباسي برآن بود كه كارگزارانش مسلمان باشند, باز هم مي‌بينيم كه مربي مأمون را جعفر برمكي از يك خاندانِ مزدايَسنا تعيين كرد، و اين مرد تا چند سال همچنان مزدايَسنا ماند؛ و قدرت و نفوذ خاندان برمكي در دستگاه خلافت مانع ازآن بود كه خليفه بتواند با اراده‌ي آنها دائر بر انتصاب او مخالفتي نشان دهد. يعقوبي مينويسد كه:
در خلافت هارون همه‌ي امور كشور دردست يحيا برمكي و دوپسرش فضل و جعفر بود و چنان بود كه خليفه هيچ اختياري از خود نداشت. مسعودي مينويسد كه يكبار رئيس بازرسي (صاحب البَريد) نامه‌ئي به‌خليفه نگاشته گزارش داده بود كه فضل برمكي (فرماندار وقت خراسان) بجاي آنكه به‌امور رعيت بپردازد به‌شكار و خوشگذراني مشغول است. هارون چون نامه را خواند آنرا به‌يحيا برمكي داد وگفت:
پدر! نامه را بخوان و هرچه را صلاح ميداني به‌فضل بنويس تا دست از كارهايش بكشد. يحيا در پشت همان گزارشِ محرمانه به‌پسرش فضل چنين نوشت:
«به اميرالمؤمنين گزارش رسيده كه تو مشغول شكار وتفريح هستي و به‌امر رعيت نمي‌پردازي. كارهايت را بهتر انجام بده. روزهايت را درطلب بزرگي بگذران و شبهايت را به‌كامراني و لذت‌جويي اختصاص بده. بسياركس بظاهر عبادتگزارند ولي شبها به‌كارهاي ديگر ميپردازند. شب كه پرده برديدگانِ مردم افكند زمان كامجويي و لذت‌طلبي است. احمقاني كه بي‌پرده به خوشگذراني مي‌پردازند بهانه به‌دشمنان و رقيبان ميدهند تا درپشت سرشان زبان بگشايند و بدنامشان كنند.
فرزندان برمك چنان تدابير شايسته‌ئي در كشورداري ازخود نشان دادند كه كشور عباسي در زمان آنها وارد بهترين دوران شكوه و رفاه و امنيت وآرامش وآسايش گرديد؛ كشاورزي رونق بسيار يافت، صنايع به‌نهايتِ رُشد وتوسعه رسيد، و بازرگاني بين‌المللي به‌وضعيت دورانِ انوشه‌روان و خسرو پرويز برگشت. براي آنكه بدانيم توده‌هاي درون كشور پهناور عباسي در دورانِ برمكيان چه زندگي مرفه وچه آسايش وآرامشي داشته‌اند، اين جمله از مسعودي را نقل ميكنم كه:
مردم درزمانِ برمكي‌ها ميگفتند «دورانِ آنها دورانِ عروسي و شادي دائمي است و هيچگاه پايان نخواهد يافت».
همه‌ي مورخان اعم از مورخانِ سنتي عرب و شرقشناسان اتفاق نظر دارند كه دوران خلافت هارون الرشيد و مأمون بهترين دورانِ پنج‌قرنه‌ي خلافت عباسي بوده؛ و شكوه و شوكتي كه درآن زمان نصيب كشور خلافت گرديد در هيچ زمان ديگري به‌چشم نديده بود و نديد. آنچه را ما اوج شكوه تمدن موسوم به‌اسلامي ميدانيم همين دوران است...
(پايان گزارش دكتر خنجى برگرفته ازمقاله نگاهى به نقش تاجيكستان در تاريخ و تمدن ايران، بخش تاريخ و فرهنگ ايران، سايت ايران تاريخ com. )
 ***
 امین و مامون و امام رضادر این دوران
در چنين شرايطى درسال 184 هجرى امين و مامون برادران كنونى، و خلفا ى آينده كه بايد در صحنه تاريخ نقش قاتل و مقتول را به عهده گيرند، هردو سالهاى چهارده و پانزده سالگى را مى گذرانند.امين زاده ى زبيده، خاتون قدرتمند حرم ــ دختر عموى هارون الرشيد ــ و مامون زاده ى مادرى ايرانى و بنا بربرخى اقوال از بطن مراجل،(مراگل = گل من) دختر شورشگر بزرگ ايرانى استاذ سيس ــ كه پيش از اين حكايت اش باز گفته شد ــ متولد شده است. چندان زمانى به برافروخته شدن آتش مبارزات خرمدينان و ظهور شخصيت برجسته استقلال طلب و آزاديخواه، بابك خرمدين باقى نيست. در اين شرايط على ابن موسى الرضا هشتمين امام شيعيان (با توجه به تاريخ تولدش يازدهم ذىآلقعده سال 148 هجرى) در سن سى و شش سالگى ودرخانواده اى پر جمعيت به دور از هياهوى بغداد، در مدينه، اقامتگاه طبيعى و سنتى پدرانش و در ميان برادران و خواهران بسيارش ودر ميان پيروان پدرش كه براى او احترام فراوانى قائل اند به سر مى برد.
در باره امامت هشتمين امام شيعيان، همانگونه كه در باره امامت موسي ابن جعفر، ما با نظرياتى متفاوت روبروئيم. پيروان نظريه امامت الهى اين اعتقاد را تبليغ مى كنند و باور دارند كه:
افطار 12000 نفره در حرم رضوی
امامت امام رضا بر اساس اراده و مشيت الهى بدون هيچ كشاكشى پس ازدرگذشت موسى آبن جعفر آغاز و پذيرفته شد.
درحيطه تاريخ مقدس، ودرزمينه باورهاى صميمانه مردم كوچه و بازاركه بيش از تمام احاديث و اخبار، امام هشتم خويش را با نام غريب الغربا، ضامن آهو و سلطان خراسان مىشناسند و او را صميمانه دوست دارند، در پذيرش اين نظريه اشكال چندانى وجود ندارد و ما هم مى توانيم مانند علاقمندان به تاريخ مقدس و يا مردم كوچه و بازار از زمره معتقدان به اين نظريه باشيم، ولى وقتى به جستجوئى در حيطه تاريخ رو مى آوريم از تضاد واقعيات موجود ميان نظريات ملايان و فقيهان بزرگ وتئورى هاى موجود در حيطه تاريخ مقدس شيعه، و باورهاى عوام الناس، با آنچه كه در عالم واقع اتفاق افتاده است و زاده كنش و واكنشها و علت و معلولهاى تاريخى است به سادگى نمى توانيم بگذريم. در اينجا و بناچار راه آنكه مى خواهد حقايق تاريخى را با معيارهاى تاريخى بشناسد از فقيهان و معتقدان به تاريخ مقدس و باورهاى مردم كوچه و بازار جدا مى شود.
براى شناختى درست تر از تاريخ، نخست بر آنچه كه فقيهان گفته اند درنگ و سپس براى شناخت اين تضاد وروشنائى انداختن بر واقعيت تاريخى تلاش مى كنيم.

استعداد شگفت فقيهان و سورئاليسمى درخشان!

تولد، زندگى، درگذشت و حوادث زندگى هشتمين امام شيعيان در نظرگاه و به قلم فقيهان نامدار را، تنها مى توان در حيطه باور كامل به سورئاليسم( فراتر از واقعيت و واقعگرائى معمول و به بيان مذهبى ايمان به نيروهاى شگفت و ناشناس غيبى، و باور مدارهائى فراتر از آنچه كه عقل معمول انسان در چرخش است) به تماشا نشست. اسناد فقيهان، تقريبا در باره تمام امامان و معصومان، و حتى بسيارى از امام زادگان چنين راه و روشى را ــ البته پس ازعوامانه كردن و غير تاريخى كردن كامل آن ــ در پيش گرفته اند.
روى مقوله عوامانه كردن،به طور موكد تاكيد مى كنم، زيرا مى توان مثل بسيارى از متفكران و انديشمدان بزرگ باور داشت كه:
جهان بى نهايت پيرامون ما، به تمامه با معيارهاى انديشه و عقل محدود انسانى قابل شناخت نيست، وشايد رازهائى ولايه هائى از واقعيات، واقعياتى فراتر از عقل و ادراكات ما و جود دارند كه ما آنها را نمى شناسيم، و نبايد به انكار آنها برخيزيم.
در جهان بى نهايتى كه تنها از لحظه انفجار بزرگ بيگ بنگ از بطن نيستى به هستى در آمده، و قابل شناسائى نسبى است و كره كوچك ما ــ به تعبيرى از كافكا ــ با تمام عظمت چركين و غول آساى كنونى اش، در آن جز غبارى بيش نيست، و به قول مترلينگ تمام ماجراى هستى بجز ازانحرافى بسيار كوچك در خط مستقيم و بى نهايت نيستى نمى باشد، مى توان حرف انشتين را قبول كرد كه:
جهان بدون راز، جهانى مبتذل خواهد بود
و به گفته بزرگمهر حكيم اتكا كرد كه:
همه چيز را همگان دانند وهمگان هنوز از مادر زاده نشده اند.
و بر اين اساس و رعايت انصاف، مى توان اميد داشت كه شايد همگانى كه در طول قرنهاى آينده خواهند آمد، چيزهائى را بدانند و كشف كنند كه در روزگار ما انديشيدن به آنها از زمره محالات است، و اين چيزها شايد شامل كشف اخلاق و معنويتى نوين، و شناخت آسمانى روشن تر، و پاكيزه تر و آبى تر از آسمان كنونى سياه شده از دود و دم خرافات مذهبى، ونيز شايد شامل شناخت خدائى ديگر كه دستور سلاخى كردن بندگانش را نمى دهد هم باشد و مي توان با اين اميد زمزمه كرد:
اى دل طلوع صبح زمين را اميد دار
بر اين نويد و مژده يقين را اميد دار
بود اين زمين سكوت و سياهى در ابتدا
شد پر زنور و نغمه مر اين را اميد دار
از ژرف خاك ساز و كبوتر برآمدند
اعجاز اين سبوى گلين را اميد دار
بر بام اين سراى كهنسال و ناشناس
انسان و آسمان نوين را اميد دار...
اين حقايق عجالتا دور از دسترس را اگر قبول هم نداشته باشيم، نمى توانيم به سادگى انكاركنيم ، اما حقايق معجزه آساى مورد اتكا و روش عوامانه كردن و غير تاريخى كردن فقيهان حكايتى ديگر است.
بدون تعارف و اغراق، شمارى از نامدار ترين فقيهان و عالمان شيعه، سورئاليسم خاص خود را تا سطح فكرى پائين ترين و عقب افتاده ترين اقشار جامعه پائين كشيده اند و معجونى پديد آورده اند كه متاسفانه در طول هزار سال به خورد همگان رفته است و با هستى روحى و فكرى ميليونها نفر در آميخته است. در طول قرنها و هنوز نيز در روزگار ما، براى بسيارى از افراد، و متاسفانه حتى افراد تحصيلكرده مذهبى رهائى از اين اعتقادات مساوى با كفر و ارتداد و غضب الهى است. اين گونه افراد اگر چه اين باورها را با قوانين حاكم بر زندگى طبيعى و اجتماعى وتاريخى در تضاد، و با پيامبر اصلى و شخصى زندگى، يعنى عقل و شعور انسانى در تضاد مى بينند، ولي به دليل عادتهاى تاريخى و مانند كسى كه به خوردن غذاى فاسد عادت كرده است، و اعتياد ارثى و سنتى، اين باورها را داخل پرانتز، و داخل يكى از پستوهاى فكرى خودنگاهدارى و نگاهبانى مى كنند كه شايد روزگارى به كار آيد.
فقيهان و نگرش فقيهانه در باره تمام امامان چنين روشى را دارند و در عوامانه كردن موضوعات تلاشى تحسين انگيز به خرج داده اند ولى در باره امام رضا به دلايل مختلف اين سورئاليسم عوامانه در اوجى ــ يا شايد بهتر است گفته شود حضيضى ــ درخشان تر قرار دارد . اشاراتى اندك به اين نوع تاريخنگارى و بازآفرينى سورئاليستى واقعيت توسط فقيهان ضرورى است.
امام رضا،چون پدرش موسى ابن جعفر از مادرى كه از بازار برده فروشان خريدارى شده بود متولد شد. اما از همان آغاز، قضايا فرا زمينى مىشود وبه يمن تخيلات بزرگترين معماران تشيع رسمى، رفت و آمد فرشتگان! و نزول وحى! بنا بر نقل ،النظم و اثبات الوصيه(نقل از منتهى الآمال صفحه981)آغاز مىشود.
موسى ابن جعفر در باره مادر امام رضا مى گويد:
در باره خريد اين كنيز به من وحى شد. من در خواب بودم كه پيامبر و جدم و پدرم در رويا بر من ظاهر شدند وتصوير زنى را كه روى پيراهنى نقش شده بود به من نشان دادند و گفتند اين زن همسر تو مى شود و از او بهترين مولود زمين(امام رضا ) متولد خواهد شد.

شگفتى هاى تولد یک امام در دیدگاه آخوندها
ماجرا اين چنين آغاز مى شود و در ادامه، شيخ صدوق به سند معتبر! مى نويسد كه:
مادر امام در هنگام حاملگى صداى تسبيح و تهليل و دعا را از درون شكم خود مى شنيد. او در موقع زايمان دردى احساس نكرد و چون نورسيده به دنيا آمد دستها را بر زمين گذاشت و سر خود را به سوى آسمان بلند كرد و به ستايش پروردگار مشغول شد.
جالب توجه است كه پيش از اين، عين همين ماجرا در مورد موسى ابن جعفر نيز اتفاق افتاده و مى توان باور داشت كه نويسنده هر دو روايت يك تن بوده است .
ابن بابويه فقيه و عالم نامدار روايت مى كند كه:
نورسيده ختنه كرده به دنيا آمد و موسى ابن جعفر، بنا بر سنت، تنها تيغى برمحل سنت گرداند.
اين گوشه اى از حكايت تولد يك امام الهى بلافصل و بدون ترديد از نظرگاه فقيهان است. طبيعى است كه اگر دردوران حيات خود امام رضا، جاى بحث و فحص و اختلاف در مورد امامت، ميان گروههاى مختلف شيعه وجود داشته است، در قرنهاى بعد و با اين فراورده ها، در باره امامت چنين امامى جاى بحث و فحص سياسى و اجتماعى نيست و بايد او را تنها باور داشت، و كارگزاران او را كه در هر دورانى لاجرم فقيهان شيعه ــ و در روزگار ما حجت الاسلام طبسى مولتى ميلياردر بزرگ و قدرتمند و فرمانرواى امپراطورى افسانه اى آستانقدس رضوى ــ هستند اطاعت كرد و مخالفانش را در زمره كفار و مرتدان و گمراهان به حساب آورد و در صورت امكان و ضرورت آنها را مجازات كرد.
پس از اين، از دوران نوجوانى و جوانى تا هنگامى كه هشتمين امام را در سن كمال مى يابيم چندان چيزى در دسترس نيست و يا لزومى ندارد دردسترس باشد.

پديده طى الارض
در صحنه بعدى امام رضا را در هنگام درگذشت موسى ابن جعفر، و در هنگام طى الارض( طى كردن مسافات دور به مدد نيروهاى غيبى) در فاصله بين مدينه و بغداد باز مى يابيم.
بر طبق باورهاى شيعه، هر امام فوت شده بايد توسط امام بعدى غسل داده شده و كفن گردد و در اساس اين نشانه اى است كه مشخص مى كند امام بعدى كيست و به اختلاف ميان شيعيان پايان مى دهد. نوشته اند وقبل از اين اشاره شد كه موسى ابن جعفر توسط سليمان ابن جعفر، كه عموى هارون، واز علاقمندان موسى ابن جعفر بود غسل داده وبا احترام تمام به خاك سپرده شد. اين مساله تضاد لاعلاجى ايجاد مى كند! چه بايد كرد؟ . 
كلينى شيخ بزرگ تضاد راــ چند دهسال بعد ــ حل و فصل مى كند. نيروهاى غيبى وپديده طى الارض به كمك مى آيند و امام بعدى به نيروى حق در چشم به هم زدنى، و به نهان از چشم همگان، از مدينه به بغداد مى آيد وپدرش را غسل مى دهد و كفن مى كند و چندين حديث و روايت هم پاى قضيه را محكم مى كند و اندكى زمان وغبارهاى آن لازم است تا مساله را در ذهن نسلهاى بعدى شيعه جا بياندازدو رد پاى واقعيت را از بين ببرد، واين مهم را فقيهان نسلهاى بعدى بر عهده گرفته اند و در آن توفيق يافته اند. بقيه كارها را هم هزاران فقيه و عالم و ملا و طلبه با هزاران هزار كتاب و رساله وحدود هزار سال روضه خوانى انجام خواهند داد و اين حقايق! را با هستى معنوى نسلهاى شيعه چنان خواهند آميخت كه كسى اجازه شك كردن در اين حقايق معتبر را به خود نخواهد داد.
نكته مهم در اين ماجرا اين است كه اشياء و سپرده هائى كه از لوازم و ضروريات امامت است در نزد ام احمد (مادر شاهچراغ) همسر والا مقام موسى ابن جعفر به امانت سپرده شده است، وموسى ابن جعفر به او سپرده است كه پس از وفات من هر كس به سراغ تو آمد و اين لوازم و سپرده ها را طلب كرد هم او امام بعدى است. پس از ماجراى طى الارض طبعا امام رضا به سراغ ام احمد مى آيد و آن لوازم را طلب مى كند و بدين ترتيب تئورى امامت الهى مهرى ديگر مى خورد و بر اين نظر كه ام احمد از مخالفان امامت امام رضا بوده است( وبعد به اين مساله اشاره خواهم كرد) خط بطلان مى كشد.

خوارق عادات و معجزات
در قرآن تاكيد شده است كه پيامبر اسلام انسانى چون ديگر انسانهاست، و معجزه او پيام اوست، و نيز مى دانيم كه اگر اعجازى در كار بوده بنا بر تصريح كتابهاى مورد اتكاى اديان مختلف، اين اعجازها كار پيامبران بوده است و پس از آنان اين باب بسته شده است . در همين رابطه و زمينه، زندگى و درگذشت امامان شيعه وقتى در بسترى تاريخى باز نگريسته شوند خوارق عادات، و شگفتى هائى را كه فقيهان مى گويند نشان نمى دهند. آنان انسانهائى واقعى و تاريخى بوده اند. زيسته اند ازدواج كرده اند و اكثر آنها زنان متعدد و فرزندان كم يا زيادى داشته اند. برخى از آنان جنگيده اند و كشته شده اند وبعضى به زندان و زنجير افتاده اند و هريك زمام زعامت و رهبرى گروهى اندک یا گسترده از پيروان خود را در دست داشته اند، اينها واقعيات زندگى تاريخى آنهاست، ولى بيش از هزار سال تلاشهاى تحسين انگيز! و شگفت فقيهان، آنان را آنچنان از حيطه واقعيت تاريخى به قلمرو شگفتى ها و معجزات و خوارق عادات برده است كه امامان به عنون پيشوايان يك مكتب و مرام، ديگر قابل دسترسى و شناخت نيستند. در باره امام رضا اين حقيقت به اضعاف وجود دارد. به چند نمونه اشاره مى كنم:
ــ در عيون الاخبار به روايت محمد ابن داود مى خوانيم كه او خبر از طول زندگى عمويش محمد ابن جعفر كه در بستر مرگ بود و مرگ اسحاق ابن جعفر عموى ديگرش كه در كمال سلامت و نگران مرگ محمد ابن جعفر بود مى دهد .
ــ در همين منبع حديثى ــ طبق معمول با سلسله سند معتبر ــ را مى خوانيم كه امام رضا در خيابان مدينه خبر از اين مى دهد كه جعفر ابن عمرى علوى، مرد فقيرى كه در حال گذر است به زودى والى مدينه خواهد شد و اين پيش بينى درست از آب در مى آيد.
ــ از قول هرثمه ابن اعين از نزديكان امام رضا، و به نقل از صبيح ديلمى غلام مخصوص مامون نقل شده است كه:
كه يك بار در مرو و در نيمه شبى مامون شمار زيادى از غلامان مخصوص را پيش خواند. در برابر مامون شمعهاى متعدد مى سوخت و شمشيرهاى فراوان در برابر او چيده شده بود. مامون به هر يك شمشيرى مى دهد و مى گويد به حجره امام رضا مى رويد و آنقدر با اين شمشيرها بر او مى زنيد تا پاره پاره شود و گوشت و پوست و استخوان و مويش در هم آميخته شود . يعنى دستور مى دهد او را به تمام معنى خرد و له و متلاشى كنند .غلامان مى روند ومى بينند امام رضا در حجره اش خوابيده است. دسته جمعى و تا مدتها شمشيرها را بر او فرود مى آورند و فرمان مامون را اجرا مى كنند . مامون آماده عزادارى ميشود، اما سپيده دم وقتى به حجره امام رضا نزديك مى شوند صداى نماز و دعاى امام رضا شنيده مى شود ومامون با وحشت مى فهمد كه امام رضا براستى امام است وشمشيرها بر او كارگر نشده است.
ــ از قول محمد ابن حفض روايت شده است كه:
در بيابانى بى آب و علف امام رضا چشمه اى پديد مى آورد و كاروانى را از تشنگى نجات مى بخشد و دوباره آن را محو مى كند.
ــ از هيثم ابن مسروق نهدى و بهئ، ــ به نقل از محمد ابن فضيل ــ روايت شده كه:
امام رضا با آب دهان وخواندن دعائى بيمارى محمد ابن فضيل را علاج كرده است.
ــ از قول همين محمد ابن فضيل نقل شده است كه:
علت سرنگونى و ادبار خاندان برامكه و قتل عام آنان توسط هارون ــ نه رابطه عاشقانه جعفر برمكى و عباسه خواهر هارون الرشيد و يا مقولات ديگر ــ بلكه دعاى امام رضا در عرفه بوده است. زيرا يحيى برمكى وزير معروف ايرانى الاصل، ازعوامل اصلى شهادت موسى ابن جعفر بوده است.

 یاوه بافیهای بی عنان آخوندها را درباره برمکیان و جعل تاریخ و حوادث تاریخی وقتی میتوانیم بفهمیم که بدانیم خشم هارون الرشید بخاطر مدارای یحیی برمکی به علویان بوده و فرمان قتلی را که هارون درمورد کسی از علویان داده بود اجرا نکرده بود اما آخوند بی عنان، برای نافذ نمودن دعای امام رضا و بالا بردن مقام او برمکیان را در فهرست قاتلان موسی ابن جعفر قرار میدهد در حالیکه بسیاری از ادعاهای ملایان در باره شهادت امامان جای بررسی و سئوال دارد و زندگی شماری از آنان نشان میدهد که بعنوان شخصیتهائی اجتماعی روابطی معقولانه با در بار خلافت داشته اند.
ــ بنا به نقل شيخ طوسى ــ در غيبت ــ :
به خواست مامون، امام رضا دعا مى كند تا سوگلى حرم او زاهريه، كه دائم دچار سقط جنين مىشود ديگر سقط جنين نكند. امام دعا مى كند و مى گويد زاهريه ديگر سقط جنين نخواهد كرد و كودكى به دنيا خواهد آورد كه دست راست و پاى چپ اش شش انگشتى خواهد بود.
  بنا به نقل قطب راوندى:
امام رضا در مقابل درخواست كسى كه ازاو طلب پول مى كند با تازيانه خود زمين را مى خراشد و از آن شمشى طلا بيرون مى آورد و به درخواست كننده مى دهد.
ــ به روايت ابن شهر آشوب و به نقل از سليمان جعفرى:
يكبار در بوستانى گنجشكى به سراغ امام رضا مى آيد وبا او مشغول صحبت مى شود و از او در مقابل حمله مارى كه قصد دارد بچه هايش را بخورد طلب كمك مى كند و امام رضا بعد از شنيدن سخنان گنجشك دستور مى دهد به كمكش بروند و مار را بكشند.

شگفتى هاى زمان وفات
اين سلسله خوارق عادات و معجزات شگفت تاحول و حوش زمان وفات ادامه پيدا مى كند. جالب ترين صحنه شگفتى آفرين اما، صحنه پايانى زندگى، يعنى چگونگى وفات و كفن و دفن و وقايعى است كه امام رضا در باره آن با اباالصلت محرم و مونس و خادم وفادار خود صحبت مى كند واز اين حوادث محير العقول خبر مى دهد و اين حوادث يكايك اتفاق مى افتد.
در صحنه شهادت، دوباره طلايه انگورها پيدا مى شود ــ و معلوم نيست چرا در اين كار دائم از انار و انگور و خرما استفاده مى شود ــ انگورها كار را فيصله مى دهند و امام رضا مسموم شده وبلند مى شود و به خانه مى آيد وبه اباالصلت مى گويد درها و پنجره ها را ببندد و مىرود و در بستر دراز مى كشد و براى شهادت آماده مى شود.

طى الارض امام محمد تقى ازمدينه به طوس
در همين هنگام امام بعدى به مدد طى الارض خود را از مدينه به طوس مى رساند. اباالصلت با حيرت از اينكه با بستن تمام درها و پنجره ها چطور اين فرد ناشناس وارد منزل شده است از او مى پرسد:
ــ كيستى؟
فرد ناشناس مى گويد:
منم مولاى تو و امام بعدى.
ابالصلت مى داند كه امام بعدى براى غسل و نماز آمده است .امام محمد تقى كه در اين دوران در سن هفت يا هشت سالگى است به سراغ پدر مى رود و امام رضا اسرار امامت را در گوش او زمزمه مى كند. كفى سپيد بر لبهاى امام رضا ظاهر مى شود كه امام نهم آن را مى ليسد. سپس امام محمد تقى دست در سينه پدر كرده و پرنده اى چون گنجشك از سينه او بيرون مى كشد وآنرا مى بلعد. امام رضا چشم بر هم مى گذارد و در مى گذرد .

عروج تابوت امام رضا به آسمان و بازگشت آن
امام محمد تقى پدر را غسل مى دهد و كفن مى كند و با گروهى از ملائكه و مقربين بر جسد بيجان نماز مى گذارد. آنگاه جسد را در تابوتى كه از چوب درخت سدره المنتهى ــ درختى در بهشت ــ ساخته شده قرار مى دهند . در اين هنگام سقف خانه شكافته مى شود و تابوت به آسمان عروج مى كند. مدت زمانى بعد دوباره سقف شكافته مى شود و تابوت باز مى گردد . امام محمد تقى پيكر بيجان را در بستر قرار مى دهد وبه اباالصلت كه حيران و متاثر قضايا را نظاره مى كند مىگويد حال در را باز كن تا مامون وارد شود و خود از نظر غيب مى شود.

خوارق و عجائب در هنگام خاكسپارى هشتمين امام
مامون وارد مى شود وپيكر بيجان امام رضا را براى دفن مى برند. نخست سعى مى كنند كه امام را در نقطه اى نامناسب و پائين پاى هارون دفن كنند كه زمين تبديل به سنگ خاره مى شود و كلنگها كار آئي شان را از دست مى دهند. ابالصلت توضيح مى دهد كه امام را بايد بالاى سر هارون دفن كرد. همين كار را مى كنن،د وتنها با زدن يك ضربه كلنگ بر زمين، گور آماده شده خود را نشان مى دهد . همه حيرت مى كنند. در صحنه بعدىهمانطور كه امام رضا خبر داده چشمه آبى در گور جوشيدن آغاز مى كند. ماهيانى كوچك پديدار مى شوند. اباالصلت به دستور قبلى امام رضا به آنها نان ريزه مى دهد. در اين هنگام ماهى بزرگى پيدا مى شود وماهى هاى كوچك را مى بلعد و هارون و اطرافيان با حيرت و وحشتزده نگاه مى كنند. سرانجام اباالصلت دعائى مخصوص را مى خواند و آب فرو مى رود و گور خشك مى شود و امام هشتم را دفن مى كنند و گور به طور اتوماتيك از خاك انباشته مى شود. يكى از وزرا قضايا را تفسير مى كند و مى گويد:
حكايت ماهيان كوچك، حكايت بنى عباس است كه توسط قدرتى برتر نابود خواهند شد. مامون گريان و وحشت زده مى گويد راست مى گوئى! و گريان و نالان به كاخ خود باز مى گردد.

اندكى درنگ و تامل!
اندكى درنگ و تامل كنيم و بينديشيم. مقصود از اين اشارات اندك و اين مشت نمونه خروار، نه روى آوردن به طنز در مقابل فقيهان و نه به ابتذال كشاندن ماجراى زندگى ودرگذشت شخصيتى است كه فارغ از رد يا قبول ما، و تا جائى كه به خاطرم مانده بنا به گزارش يونسكو و با توجه به شمار زائران، مزارش بزرگترين مركز زيارتى جهان است. قصد باز نويسى برخى از متون لازم براى روضه خوانى نيز وجود ندارد. اينها بخشى از متون مورد استنادى است كه توسط شمارى از برجسته ترين فقيهان وملايان و محدثان بزرگ شيعه رسمى، و با سلسله سندهاى معتبر ــ البته بايست معنى و مفهوم سند و نيز اعتبار را با تعريف فقيهانه سند و اعتبار خوب فهم كرد ــ مهر تائيد خورده است. اين متون و امثال اين متون براحتى قابل دسترسى اند،( به عنوان مثال تمام نكان مورد اشاره در فوق را مى توانيد در منتهى الآمال، تاليف شيخ عباس قمى و به نقل از متون معتبر شيعه در فصلى كه به زندگى امام رضا اختصاص دارد بيابيد) . اين متون و امثال اين متون هستند كه قرنهاى متوالى وجدان مذهبى ميليونها تن را تغذيه كرده اند، و در روزگار كنونى ميراث بران پديد آورندگان اين متون بر سرنوشت ميهن و آب و خاك ما حاكم اند.
فكر مى كنم كه حالا مى توانيم معنى عوامانگى را خوب حس كنيم و بدانيم چرا بايد زندگى يك شخصيت تاريخى و مذهبى و اجتماعى، تا حد سطح فكر عقب افتاده ترين افراد و اقشار پائين آورده شود؟ جواب ساده است:
زيرا فقيه نمى تواند جز به مدد عقب افتاده ترين اقشار پايه هاى قدرت و حكومت خود را تثبيت كند.
زيرا فقيه با هر نوع تلقى واقعگرايانه تاريخى و اجتماعى كه با منطق و قانونمنديهاى طبيعى انسانى ــ كه حتى با نگاهى مذهبى ــ مهر بخورد در تضاد است.
زيرا فقيه با ارائه چنين امامى ــ كه خود او در نقطه جانشينى و نمايندگى اش قرار دارد ــ بايد عقل و شعور و منطق انسانى پيروانش را كاملا به چهار ميخ بكشد و قفل و فلج بكند تا بتواند هر چه كه مى خواهد بكند و هر جا كه مى خواهد بتازد.
ــ زيرا فقيه وجودى ضد تاريخى است و مى داند اگر پاى واقعگرائى تاريخى به ميان آيد مذهب اختراعى او بايد بساطش را از ميان دم و دستگاه قانون و دولت جمع كند و سر جاى خودش بنشيند و لاجرم كار گزار اصلى، يعنى فقيه نيز بايد ميدان را خالى كند.
زيرا فقيه براى زيستن خود به ميدان مناسب و فضاى تنفسى مناسب احتياج دارد و اين فضاى تنفسى و ميدان را جاهلان مى توانند براى او ايجاد كنند وفقيه براى ايجاد جاهلان به چنين تعريفاتى از زندگى امامان احتياج دارد و...

تكنيكهاى فقيه و برخى تناقضات!!
ــ از پشت تپه دود بالا مى آيد!
ــ آنجا آتشى افروخته اند.
(يك دلالت ساده منطقى)
يكبار ديگر آنچه را كه خوانديد بخوانيد . به مدد دلالتهاى ساده عقلى ومنطقى مى توان راز و رمزهائى را كه فقيه در خلق اين ماجراهاى محير العقول به كار گرفته دريافت.
در روايت عيون الاخبار و هنگام فوت محمد ابن جعفر عموى امام رضا و گريستن عموى ديگر، فقيه هوشيارانه و با زيركى خاص خود جاى افراد را عوض مى كند. محمد ابن جعفر در حال فوت است و اسحاق بر او مى گريد. براى نشان دادن اعجاز چه بهتر از اين است كه امام رضا با لبخند بگويد كه بيچاره اسحاق! اين اوست كه خواهد مرد و محمد ابن جعفر است كه بر او خواهد گريست.
در ماجراى مرد فقير هم شبييه همين تكنيك را به كار گرفته است. رفلكس فقير و غنى و فقر و ثروت. مرد فقيرى دارد مى گذرد. عده اى از نزديكان امام به سر و وضع و لباسهاى او مى خندند. براى اينكه همه دچار حيرت شوند طبعا فقر بايد به ضد خودش يعنى ثروت تبديل شود، و امام مى گويد كه اين مرد به زودى ثروتمند خواهد شد!. چندى بعد بدون اين كه علت و معلولى در كار باشد اين فرد والى مدينه مى شود و چشم همراهان حتما از شدت حيرت گرد شده است!
در ماجراى ترور امام رضا به روايت صبيح ديلمى و كارى نشدن صدها ضربه شمشير خونريز بر پيكر امام رضا، معلوم نيست فرد هوشيارى چون مامون، كه اكثريت مورخان بر هوشيارى و فراست او ناكيد كرده اند، چرا پس از اين ماجرا متنبه نمى شود و ايمان نمى آورد و نيز معلوم نيست امامى كه با نيروى الهى از ضربات دهها شمشير خونريز و مسمومى كه به دست غلامان نيرومند بر او فرود آمده جان سالم به در برده، چطور در چند قدم آن طرفتر با خوردن فقط سه دانه انگور به شهادت مى رسد.
در روايت محمد ابن حفض معلوم نيست امام چرا چشمه اى را كه پديد آورده و تشنگان را سيراب كرده دوباره محو مى كند و باقى نمى گذارد تا آيندگان و تشنگان ديگر هم از آن سيراب شوند. فكر مى كنم اگر فقيه، به روايت محمد ابن حفض چشمه را محو نمى كرد احتمالا عده اى در جستجوى چشمه بر مى آمدند و معلوم مى شد كه اخبار فقيه نادرست است.
در روايت دعاى امام در عرفه براى نابودى خاندان برمكى معلوم نيست چرا به عامل اصلى يعنى هارون الرشيد توجه نشده و متهم رديف دوم مورد نفرين قرار گرفته. فكر مى كنم دليل اين است كه اين روايت بعد از قتل عام برمكيان مستند شده است و اگر مثلا قبل از نابودى برمكيان هارون از اسب پرت مى شد و مى مرد، دعاى عرفه شامل حال هارون مى شد و جعفر برمكى جان سالم به در مى برد و الان ما با روايات مستند و معتبر ديگرى كه مو لاى درز سلسله سندش نمى رفت روبرو بوديم.
در روايت شيخ بزرگ شيعه شيخ طوسى در غيبت، در مورد دعاى امام رضا براى باردار شدن و عدم سقط جنين سوگلى حرم مامون، و اينكه او بچه اى شش انگشتى به دنيا خواهد آورد مى توان فكر كرد كه فقيه با خود انديشيده كه در اساس خاندان عباسى آدمهاى مورد اعتمادى نيستند و ممكن است مامون نامردى كرده و زير قضيه بزند و بگويد بچه مربوطه فارغ از دعاى امام متولد شده. به همين دليل فقيه براى اينكه پاى قضيه را محكم كند بچه مادر مرده مامون را شش انگشتى كرده تا جاى انكار نباشد.
در روايت قطب راوندى در مورد بيرون كشيدن شمش طلا از زمين ودادن آن به مرد فقير با روايتى كه از همه كمتر تناقض در آن وجود دارد روبروئيم. در هر حال امام اگر نتواند يك شمش ناقابل طلا را از زمين بيرون بياورد كه امام نيست و بدون چنين روايت هائى كه پس از قرنها فقيهان نمى توانند با چپاول اموال و املاك آستانقدس رضوى چندين تن طلا را بجيب بزنند.
روايت ابن شهر آشوب از صحبت گنجشك با امام رضا و تقاضاى كمك براى كشتن مارى كه آمده بچه هايش را بخورد را مى توان حاصل زحمات فقيه بزرگوارى دانست كه اشاره كرده است:
على ابن حمزه بطائنى گفت كه:
با موسى ابن جعفر در حال سفر بوديم كه شيرى خود را به ما رسانيد وهمانطور كه دست خود را روى پشت استر موسى ابن جعفر گذاشته بود با حضرت موسى ابن جعفرشروع به صحبت كرد و حضرت دعائى خواند و سپس شير رفت.
على ابن حمزه بطائنى مى پرسد كه:
ماجرا چه بود؟
و حضرت مى گويد:
اين شير شكايت كرد كه عيالش در هنگام زايمان درد زيادى مى كشد و من دعا كردم كه از اين پس زايمانش سهل باشد و شير هم دعا كرد كه از اين پس خاندان من وشيعيان من از تمام درندگان در امان باشند.
( منتهى الامال به نقل ازابن شهر آشوب صفحه 915)
جالب اين است كه حكايت شير و گنجشك هر دو از روايات فقيه بزرگ،شيخ شهر آشوب اند و فقيه بزرگوار اشكالى نديده است كه امامى كه پدرش با شير صحبت كرده و مشكل درد زايمان عيال شيرومساله كوچك بودن لگن خاصره او را حل كرده، و يكبارهم در مجلس هارون به تصوير شيرى كه روى پرده اى نقش شده دستور داده كه مرد شعبده بازى را بخورد و تصوير شير جان گرفته و از پرده بيرون حهيده و مرد شعبده باز را خورده( روايت شيخ شهر آشوب به نقل از على ابن يقطين منتهى الآمال صفحه913) با گنجشك صحبت كند و مساله اش را رفع و رجوع كند. اما با اين همه و براى اثبات قضيه، و آزمايش صداقت شيخ شهرآشوب، شيعيان راستين مى توانند خود را در معرض ديد و در دسترس درندگان قرار دهند و آزمايش كنند كه آيا دعاى شير در عدم تعرض درندگان مختلف به شيعيان را ستين هنوز هم كار آئى دارد يا تاريخ آن به سر آمده است.
بگذريم و مى بينيد كه چه دنياى مكانيكى كوچك، و جالب و بسامانى پيرامون امامان و حوادث تاريخى خلق شده است، با اين همه واقعيات تاريخى سر سخت تر از خارا در مقابل احاديث فقيهان قد كشيده اند، و در صحنه تاريخ تمام شخصيتهاى تاريخى واقعى اند و از سرزمين ساخته هاى فقيهان سخت به دورند.
در صحنه واقعى تاريخ، و در بخش دوازدهم اين سلسله ياداشتها،سعى خواهد شد فضاى تاريخى پيرامون زندگى امام رضا كه توسط فقيهان و محدثان حذف شده است حتى الامكان باز يافته شود و سيماى تاريخى و اجتماعى هشتمين امام شيعيان قابل رؤيت گردد.
بعد از قرنها سفر بر امواجى از خيالات و بافته هاى بزرگترين ملايان و فقيهان شيعه وبه نظر نگارنده پارو كشيدن بر دريائى از دوغ و دروغ، ما چه به عنوان انسانهائى بى باور به مذهب، يا كسانى كه به تشيع اعتقاد داريم حق داريم تا اندازه اى حقايق را بدانيم. ما انسانهائى طبيعى و واقعى هستيم. ما به آب مى گوئيم آب و به هوا مى گوئيم هوا ما مثل تمام انسانها مى دانيم:
گياه مى رويد و پرواز نمى كند!
و كبوتر پرواز مى كند و نمى رويد!
و اسب مى تازد ونور نمى افشاند!
و خورشيد نور مى افشاند و شيهه نمى كشد!.

ما مى توانيم به عنوان يك انسان با نگاهى مذهبى، به معجزات فراوان در پيرامون خود اعتقاد داشته باشيم و مثلازمزمه كنيم:
برگ درختان سبز در نظر هوشيار
هر ورقش دفترى است معرفت كردگار
ما مى توانيم باور داشته باشيم كه چرخش ماه و خورشيد و قانونمنديهاى شگفت دنياى حيات وظرائف جهان درون انسانها، در ذهن ما انعكاسى فلسفى ايجاد كند،و ما را به انديشيدن در باره جهانى معنوى و يا قلمروى ديگر بكشاند .
ما مى توانيم كه به قديسان اعتقاد داشته باشيم واعلام كنيم كه هر انسان مى تواند قديسى راستين باشد وبگوئيم كه قديس كسى است كه با همين نيرو و توان و امكانات انسانى اش، و بدون هيچ برترى فيزيكى نسبت به انسانهاى ديگر، ومدد از خوارق عادات و كرامات، در راه انسانيت و نيكى هستى اش را نثار مى كند، و مقاومت مى كند، و رنج مى كشد و شايسته مى شود تا در زمره مقدسات مردم قرار گيرد، اما ما نمى توانيم در اين روزگار، حتى اگر عالم بلاترديدى چون شيخ شهر آشوب هم بگويد بازهم صحنه مضحك شيرى را كه دو دستش را روى كفل استر امام موسى ابن جعفر گذاشته و همانطور كه قاطر بيچاره و احتمالا وحشت زده در حال حركت است براى زايمان زنش و در برابر چشمان على ابن يقطين(راوى خبر) از موسي ابن جعفر طلب كمك مى كند باور كنيم وگوشه اى از تاريخ ايران و مجموع تاريخ يك مرام مذهبى رابا اين گونه بافته ها كه در اين روزگار مبلغان آن را بايد به بيمارستان روانى معرفى كرد دنبال كنيم. اين جاست كه بايد زمزمه كنيم:
...سوت زنان و آواز خوانان ادامه دهيم و جارو كنيم،
جارو كنيم قوطي هائي را كه مقدسين در آنها ريده اند!
ــ با نهايت خلوص و اعتقاد ــ
و در قفسه هاي كله ها رديف كرده اند،
جارو كنيم دستمالهائي را كه با آنها ماتحت شان را پاك كرده اند
در اوج آرامش و رضايت،
و در كمال محبت به ما هديه داده اند 
تا با آنها اشكهايمان را پاك كنيم،
جارو كنيم كاپوتهائي را 
كه هنگام تجاوز به قلبها به كار گرفته شده اند،
جارو كنيم كتابهائي را كه بوي ادرار مي دهند
زيرابا ادرار تحرير شده اند،
جارو كنيم پتكها و سندانهاي زنجير سازطلائي را را،
جارو كنيم بطري هاي زهرهاي پنج ستاره آسماني را
با باندرولهائي مطمئن 
واجازه نامه شرعي اداره بهداشت نظارت بر مواد غذائي ملكوتي
كه با آنها روياهاي مان را مسموم 
ريه هايمان را فلج
و ادراكمان رامعلول 
و شهامت ‌مان را مغلوب ميكرديم.
تجربه كافيست دوستان !
جارو كنيم همه را...(بخشى از شعر اگر روزى انقلاب شد)

ادامه دارد

ادامه دارد 
  (ادامه قسمت پنجم)
 (ادامه قسمت چهارم) 
(ادامه قسمت سوم) 

 ادامه(قسمت دوم) 
 (ادامه قسمت اول)